#حصار_تنهایی_من_پارت_1176
با خوشحالي گفتم: يعني بيدار نشم؟
بلند خنديد و گفت: نه؛ بخواب تا هر وقت خواستي... شب بخير.
- شب بخير!
کاش جرات داشتم بهش بگم وقتي مي خنده، خيلي خوشگل تر مي شه. لعنت به اين غرور مردونش. وقتي رفت، لباسمو عوض کردم. عين دختراي تميز، آرايشمو پاک کردم. بعد از اينکه موهامو شستم و خشک کردم، پايين تخت وايسادم و گفتم:
- یک... دو... سه!
خودمو پرت کردم رو تخت. آخيش !چه نرمه! با جيغ و خنده ، عين بچه ها ذوق کردم. براي اولين بار تو زندگيم به آرزوم رسيدم و تونستم خودمو رو تخت پرت کنم. به سه ثانيه نکشيد که خوابم برد.
***
صبح از خواب بيدار شدم. يه غلتي تو جام خوردم. پتو رو کشيدم رو سرم و خوابيدم. خواستم دوباره خواب برم که يهو نشستم و کل اتاقو نگاه کردم . فقط چند ثانيه به ديشب فکر کردم. فهميدم اينجا چيکار مي کنم. با خيال راحت خوابيدم.
به ساعت رو به روم نگاه کردم. ده و نيم بود. دلم نمي اومد از جام بلند شم.حيف بود ؛شايد ديگه نتونم همچين جايی بخوابم. هر چند، آراد گفته هر کدوم از اتاقا رو مي خواي بردار ولي خوب نيست دو تا نامحرم تو يه خونه باشن.
بلند شدم، جلوی آينه ی قدي اتاق خودمو نگاه کردم. شلوار گشاد و اون تيشرت که بالاي شلوارم قرار داشت، قدمو بلند تر نشون مي داد. موهاي فر درشتم که الان ديگه عسلي شده بود، خوشگلم کرده بود. يه لبخند به پنهاي صورتم زدم و چرخيدم.
با اعتماد به نفس جلوی آیينه گفتم: اونقدرام بد نيستم! به گفته ی آراد، نبايد خودمو با ديگران مقايسه کنم. هميني که هستم راضيم. خودمو دست کم نمي گیرم!
از جلوی آینه رفتم کنار. موهامو بستم. شالو انداختم رو سرم و سرکي کشيدم، ببينم آراد هست يا نه؟ همون ديشب که با اون وضع ديدم، بسه! ديگه نبايد جاييم رو ببينه. اتاق اون، کنار راه پله بود، اتاق من ته راهرو. بايد با احتياط برم. همينجور که عين دزدا راه مي رفتم، يهو پايين شلوارم رفت لاي انگشتم و افتادم زمين و گفتم« آخ » . نشستم شلوارمو از انگشتم درآوردم.
- اينجام زمينش صاف نبود؟
romangram.com | @romangram_com