#حصار_تنهایی_من_پارت_1146


رو صورتم زوم کرد و گفت: چرا داره؛ مشخص نيست، برات مي زنم.

از درد انگشتاي پام و چشمامو فشار مي دادم. بعد افتاد به جون ابروهام. نمي خواستم بردارم ولي مونا اصرار کرد که علي گفته اگه بدون برداشتن ابرو بياد بيرون دوباره مي فرستم تو! منم از سر ناچاري قبول کردم.

صورتم قرمز شده بود. يخ گذاشتم روش. وقتي آروم شد، گفت: موهاتو چيکار کنم؟

- جمعش کن بالا.

مونا رنگ مو رو گذاشت جلوم و گفت: اول رنگش کن، بعد جمعش کن.

- مونا ديگه رنگ نه!

آرايشگره گفت: عزيزم ما که تا اينجا پيش رفتيم، بذار موهاتم رنگ کنم ببينم چه شکلي مي شي؟

از من انکار، از اون دو تا اصرار! زورشون زياد بود، منو شکست دادن. هم موهامو رنگ کردن، هم آرايشم کردن. لباس مجلسي و کفشمو پوشيدم. تنها طلايی که داشتم، انگشتر امير و دستبندي که کامليا برام خريده بود؛ گردنبد مادرمو خونه گذاشتم. جلوی آینه وايسادم. دختري که جلوم مي ديدم رو نمي شناختم؛ يعني اين منم؟!

موهاي جمع شده به رنگ عسلم، ابروهاي باريک و چشماي سياه گربه اي که پشتش آرايش خوابيده بود. لبايی که رژ قرمز گيلاسي براق خورده بود. گردن درازم، صورت سفيد تر از برفم بهم چشمک مي زد! خندم گرفته بود. هرچي به خودم نگاه مي کردم سير نمي شدم! مونا پشتم وايساد و با چشماي گشاد و دهن خندون گفت:

- خدايا! آيناز محشر شدي! چه جيگري بودي تو! خيلي نازي! واقعا اسمت بهت مياد!

- ممنون!

آرايشگر و شاگرداش بهم خيره شده بودن. نگاش کردم.

با لبخند اومد طرفم و گفت: مي شه ازتون يه عکس بگيرم؟

romangram.com | @romangram_com