#حصار_تنهایی_من_پارت_1134


با همون اشکا گفتم: چطور به من پول بده؟ منو خريده، بايد با کار کردن بدهيمو صاف کنم.

کيفمو برداشتم، راه افتادم. اشکاي سردمو از رو صورتم پاک مي کردم.

از رستوران زدم بيرون.

امير پشت سرم اومد و گفت: آيناز صبر کن!

قدمامو آروم تر برداشتم. بهم رسيد و با هم قدم برمي داشتيم.

گفت: مي دوني بهت قول داده بودم با هم آدم برفي درست کنيم؟

- نبايد مي زديش.

- زيادي تحملش کرده بودم. وقتي از نگين جدا شدم، نمي دوني چقدر زخم زبونم زد. همه ی حرفاشو ريختم تو خودم ولي دعواش نکردم؛ نزدمش. حس کردم ديگه وقتشه که تنبيه بشه.

چهرش بدجور تو هم و ناراحت شد. راضي به ناراحتيش نبودم.

گفتم:گشنمه!

با تعجب و لبخند نگام کرد و گفت: چقدر؟

- اگه تا دو دقيقه ديگه منو به رستوران نرسوني، خودتو مي خورم!

خنديد و رفتيم به یه رستوران ديگه. دنيا بدون فرحناز خيلي قشنگ تره! با اشتهاي کامل غذامو خوردم، بعد رفتيم به فروشگاهي که امير لباس بخره. بهترين کت و شلوارو انتخاب کردم.

romangram.com | @romangram_com