#حصار_تنهایی_من_پارت_1133
امير: تو از همين الان داري خواهر شوهر بازي درمياري؟!
گفتم: من خودم پول دارم. اگه داداشتون اجازه مي داد پول لباسمم خودم مي دادم.
پوزخندي زد و گفت: از کجا مي خواستي پول بياري؟! لابد از پول کلفتيت!
امير خواست چيزي بگه که دستمو گذاشتم رو دستش تا حرفي نزنه.
گفتم: پولي کلفتي من شرف داره به لباسايي که با پول گدايي خريدي.
فرحناز با عصبانيت گفت: چي؟!
- همين که دستتو عين گداها جلوی آقا دراز مي کني، اينو بخر، اونو بخر.
فرحناز پوزخند عصبي زد و دستشو جلوم بالا و پايين کرد و گفت: معلومه کي گداست! حتي لباس زيرتم داداش من برات مي خره!
امير يه سيلي محکم زد تو صورت فرحناز. هر کي تو رستوران بود، سراشونو چرخوندن طرف ما. سرمو پايين انداختم. اشک تلخي از چشمام سرازير شد. فرحناز دستشو رو صورتش گذاشته بود و به امير نگاه مي کرد، امير هم به فرحناز.
سکوت کرده بوديم. هيچ کس هيچي نمي گفت.
امير زبون باز کرد و گفت: صبرم حدي داره.
به آراد نگاه کرد.
- همش تقصير توئه آراد؛ اگه از روز اول به اين دختر پول داده بودي، الان فرحناز اينجوري نيش و کنايه نمي زدش.
romangram.com | @romangram_com