#حصار_تنهایی_من_پارت_1109
- حالا اجازه مي دي برم؟
- چرا از من اجازه مي گيري. برو به علي بگو.
- علي که حرفي نداره؟ شما هيچ وقت به من اجازه نمي داديد جايی برم.
- راست مي گي.
يکي دو ساعت حرف زديم، بعدش آراد تو کلبه خوابيد، منم به اتاقم رفتم.
يک هفته مثل برق و باد گذشت. تمام اين يک هفته، آراد با من خوب بود؛ زيادي هم خوب بود.حتي بعضي وقتا فکر مي کردم آراد نيست و بدلشه! بيشتر وقتا با شک نگاش مي کردم. با شوخي و خندهاش سعي مي کرد دل منو بدست بياره اما بي فايده بود. دلم هنوز قبولش نداشت. صبحونه، شام و نهارو با هم مي خورديم؛ البته اگه فرحناز سر نمی رسید! شبايي که مي رفت کلبه، منم پيشش مي رفتم.
آخرين باري که علي رو ديدم، همون شبي بود که دستم در رفته بود. ديگه نه سراغمو گرفت، نه زنگ زد.
صبح بيدارشدم و بخاطر بارش برف، با دو خودمو به عمارت رسوندم. از سرما مي لرزيدم.
سريع رفتم اتاق آراد، درو باز کردم و رفتم تو. آخيش! اينجا چه گرمه! بعد اينکه بيدارش کردم، نشست و گفت:
- چرا مي لرزي؟
- سردمه.
با لبخند اومد پايين و پتوشو دورم پيچوند؛ شونمو چرخوند، نشوندم رو تخت و خم شد و گفت:
- هر وقت گرمت شد، برو صبحونه رو حاضر کن.
romangram.com | @romangram_com