#حصار_تنهایی_من_پارت_1108


پوزخندي زدم و گفتم: محاله!

- چرا؟

- چون نقشت بي رحمانست. مي خواي منو عاشق خودت کني، بعد بذاري تا آخر عمرم پيشت باشم و زجر بکشم. جلو چشمم به زنت محبت کني، بچه هاتو من بزرگ کنم ... حتي وقتي بهش فکر مي کنم، کلا از عاشق شدنت پشيمون مي شم!

با لبخند گفت: يعني به همه اينا فکر کردي، بعد گفتي عاشق آراد نمي شم؟!

- آره!

خنديد و گفت: باشه! پس يه قرار ديگه مي ذاريم. تو چه منو دوست داشته باشي، چه نداشته باشي، مي توني بري.

اين چرا هر دقيقه قرارشو عوض مي کنه؟ نکنه بازم يه نقشه ی ديگه تو سرشه؟

گفتم: نه! همون قبلي بهتره! من از خودم مطمئنم!

- باشه؛ هر جور راحتي!

قهوه رو در سکوت خورديم. به شعله ی شومينه نگاه کردم.

يهو آراد گفت: کامليا هفته ی ديگه مي خواد نامزد کنه... تو هم دعوتي.

- مگه مامانش قبول کرد؟

- آره؛ با عمم حرف زدم.

romangram.com | @romangram_com