#حصار_تنهایی_من_پارت_1101


به خودم اومدم و سريع رفتم زير آب و از همون زير شنا کردم و خودمو به لبه استخر رسوندم.

سرمو آوردم بالا و داد زدم: برو بيرون!

دوباره رفتم پايين.

با صداش که رگه هایی خنده داشت، گفت:

- به به! چشم دلم روشن! پس خانم شنا هم بلدن و رو نمي کردن! فکر مي کردم گربه ها از آب بدشون مياد!

با عصبانيت داد زدم: نگو گربه! برو بيرون لباس تنم نيست!

دوباره رفتم زير.

گفت: عيبي نداره! منم الان لباسمو درميارم با هم يه مسابقه شنا مي ديم.

اومدم بالا. نفس نفس مي زدم. نگاش کردم. کتي هم که تنش بود درآورد.

گفتم: چي چيو مسابقه شنا مي ديم؟ خجالت نمي کشي؟ مي گم لباس تنم نيست؛ برو بيرون!

باورم نمي شد جلو آراد لختم. باز خدا رو شکر اونقدر دورم که فقط سرمو مي بينه. اگه جايي از بدنمو مي ديد، خودمو مي کشتم.

گفت: کي بهت اجازه داد بياي اينجا؟

با پررويي گفتم: گفتم حوصلم سر رفته، اومدم شنا کنم.

romangram.com | @romangram_com