#حصار_تنهایی_من_پارت_1100


گفتم: به خدا من نکشتمت. آراد اين کارو کرد!

بقيه ی دخترا هم پشت ليلا با خشم بهم نزديک مي شدن.

سپيده گفت: بايد بميري!

نجوا با چاقو زد به شکمم. جيغ زدم و نشستم.

دستمو گذاشتم رو شکمم؛ هنوز زنده بودم. ليلا! چرا دست از سرم برنمي داري؟ ولم کن! خودم کم بدبختي دارم که تو هم مياي سراغم؟

***

بعد از اينکه آراد رفت، تو کتابخونه که هيچ وقت اجازه وارد شدن نداشتم رفتم، چند تا کتاب خوندم. گذاشتم سر جاشون و اومدم بيرون. آراد زنگ زد که براي نهار نمياد. ما خودمون تنهايي نهار خورديم. بعدش به نسترن زنگ زدم. ساعت دو بود و داشت حوصلم سر مي رفت. کاش حداقل بود، کمي دعوا می کرديم! تنها سرگرمي من دعوا با آراد بود که اينم از دست دادم! پرهامم عين جنا معلوم نيست کي مياد، کي مي ره.

کامليا هم بهم زنگ نزد که خواستگاريش چي شده. اين خونه با اين برفا شده عين خونه متروکه ها! داگي بيچاره تو خونش خواب بود. به مرغ عشقامم غذا دادم.حوصله ی بافتني هم ندارم. حالا چي کار کنم؟ ها! فهميدم. رفتم پيش خاتون و با خواهش و التماس و قسم دادن و گريه، کليد استخر رو برداشتم. مگه مي داد؟! همش مي گفت مي ترسم آقا سر برسه دعوات کنه. آقا به استخرش حساسه؛ هر کسي رو راه نمي ده.حالا انگار اين استخر ناموسشه که بهش حساسه!

لباسامو به جز لباس زير درآوردم و شيرجه زدم تو استخر گرم. واي! چه حالي مي ده!

يادش بخير! من و نسترن تابستونا هميشه استخر بوديم. اگه اصرار هاي نسترن نبود، من هيچ وقت شنا ياد نمي گرفتم.

وسط استخر وايسادم و جيغ مي زدم و شعر مي خوندم. چه کيفي مي داد! مي رفتم زير، يهو مي اومدم بالا، دستامو محکم مي زدم به آب که صداي شلپ شلپ بده، بعد مي خنديدم. اي خدا! اين بچه با اين همه خوشبختي! نمي دونم چرا تو دفتر خاطراتش نوشته من بدبختم؟ کجات بدبخته؟

داد زدم: آراد! کجايي که ببيني دارم تو ناموست شنا مي کنم؟!

يهو يه مرد از پشت در شيشه اي مشجر اومد تو. با چشاي سبز و گشادش و منم با همون حالت و دهن باز به همديگه نگاه مي کرديم.

romangram.com | @romangram_com