#حصار_تنهایی_من_پارت_1095


- از دست تو! چه جوري راه رفتي که افتادي؟

- مثل هميشه راه رفتم!

راه افتادم که گفت: اگه مثل هميشه راه مي رفتي، پس چرا افتادي؟

- نمي دونم خاتون. نمي دونم.

تو آشپزخونه نشستيم. من از درد کمي اشک مي ريختم.

خاتون اومد تو و گفت: به آقاي دکتر زنگ زدم، الان مياد.خيلي درد داري؟

- آره، اصلا نمي تونم تکونش بدم.

سرمو گذاشتم رو ميز. فکر کنم چون آراد راضي نبوده دفتر خاطراتشو بخونم، اين بلا سرم اومد.

چند دقيقه بعد امير اومد تو و گفت: باز چيکار کردي با خودت؟

- هيچي...افتادم!

کنارم نشست و گفت: دستتو بده!

دستمو گذاشتم تو دستش.

نگاش کرد و گفت: چيزي نيست دَر رفتگيه. آخه تو چرا هر روز يه بلايي سر خودت مياري دختر؟

romangram.com | @romangram_com