#حصار_تنهایی_من_پارت_1074


- مي توني با آراد خوب باشي؟

- چي؟! چرا بايد باش خوب باشم؟

- آراد تنهاست؛خيلي تنهاست. به دختراي اطرافش نگاه نکن. با هيچ کدمشون رابطه نداره. فقط با فرحنازه که اونم چون بهش مي چسبه، مجبور تحملش کنه.

- از من چي مي خواي؟

- باهاش خوب باش... حداقل تا زماني که اينجا هستي... مي دونم برات سخته اما سعي کن... آراد الان به يکي احتياج داره که کنارش باشه... اون به يکي مثل تو احتياج داره. کمي بهش محبت کن.

با تعجب نگاش کردم. منظور حرفش چي بود؟!

با خنده گفت: نه ،نه! اشتباه برداشت نکن! منظورم از اون محبتا نيست! مي گم کمتر باهاش دعوا کن. اگه غذا نخورد، سعي کن يه جوري بهش بدي.

- فکر نکنم بخواد اينجوري بهش محبت کنم.

- مگه تو فکر اونو مي خوني؟

- نه... چيزي خورد؟

- آره، چند تا قاشق با دعوا تو دهنش کردم.

بلند شد: خيالم راحت باشه ديگه دعوا نمي کنيد؟

- اگه خودش اَنگولکم نکنه، من کاريش ندارم.

romangram.com | @romangram_com