#حصار_تنهایی_من_پارت_1073
اميرعلي قاشقو گذاشت جلو دهنش و گفت: دهنتو باز کن!
آراد به زور دهنشو باز کرد. امير قاشقو گذاشت تو دهنش.
ياد روز ي افتادم که امير علي گفت بيشتر مواقع خودم با قاشق غذا به آراد مي دادم.
با درد مي جويد و پايين می داد. لقمه رو فرستاد پايين و چشماشو فشار داد. چشمشو باز کرد و بازم نگام کرد. پشتمو بهش کردم و راه افتادم.
گفت: دلت خنک شد؟! يادته گفتي راحت مردن حقت نيست؟! مي دونم ته دلت با اين سيلي هنوز راضي نيست. اگه مي خواي بيشتر زجر کشيدنمو ببيني، پس تو اين خونه بمون و نگاه کن چطور بابام آروم آروم جلو چشمت از بينم مي بره. تو بشين و با لذت نگاه کن.
امير: اين حرفا چيه مي زني؟
هنوز پشتم بهش بود. بغض کردم. چند قطره اشک از چشمم اومد.
آرادگفت: کجاي کاري علي؟! اين آينازي که تو عاشقشي، دلش ميخواد من با زجر و عذاب از دنيا برم؛ چون خودش نمي تونه،شکنجه ی بابامو نگاه مي کنه.
- چرت نگو، شامتو بخور.
رفتم بيرون. چند تا پله رو اومدم پايين. نشستم و گريه کردم. چرا آراد فکر مي کنه من دلم ميخواد با زجر بميره؟ روزاي اول از دستش عصبي بودم، نمي دونستم چي دارم بهش مي گم. اما اون بدتر از من نمي تونه چيزي رو فراموش کنه.
چند دقيقه اي آروم شدم. حس کردم يکي پشت سرم وايساده. سرمو برگردوندم، ديدم امير با سيني تو دستش وايساده. کنارم نشست و سيني رو گذاشت کنارش و گفت:
- از دستش ناراحت نشو. از باباش دلخور بود، سر تو خالي کرد.
- نه ناراحت نشدم. اون حرفو بهش زدم... اما وقتي عصبي بودم.
romangram.com | @romangram_com