#حصار_تنهایی_من_پارت_1064
گفتم: ساعت چنده؟
- بيست دقيقه به شش.
- اوه! چقدر خوابيدم!
بلند شدم و دست و صورتمو يه آبي زدم. يه نون پنير گنده گرفتم. تو آشپزخونه با چاي مي خوردم که مش رجب اومد تو و گفت:
- گشنته؟!
- آره خيلي... زمستونا زود به زود گشنم مي شه!
مي خواي برم برات ساندويچي چيزي بگيرم؟
با لبخند گفتم: نه دستت درد نکنه... همين کافيه!
مش رجبم يه چاي براي خودش ريخت و کنارم نشست و خورد.
بعد از اينکه عصرونه رو خوردم، به مرغام غذا دادم. آراد سرحال بود و براي خودش بدتر از بلبل چهچهه مي زد. آينازم مي خوند اما نه به سرحالي اين آراد.
مش رجب از اتاق اومد بيرون و گفت: اين آراد چشه؟! عين آدمايي که مست کردن مي خونه!
بلند خنديدم و گفتم: نمي دونم!
به آشپزخونه ی عمارت رفتم. خاتون منو که ديد، گفت: خوب خوابيدي؟
romangram.com | @romangram_com