#حصار_تنهایی_من_پارت_1063
کمي گوشت و استخون براي داگي بردم. همين جور که مي خورد، منم کنارش نشستم و گفتم:
- مي گم داگي! با صاحبت چيکار کنم؟! چرا جلوم داره اداي آدماي مهربونو درمياره؟ کاش واقعا مهربون و خوب بود... بهش که مياد آدم خوبي باشه! مخصوصا وقتي مي خنده انقده خوشگل مي شه؟! داگي تو تا حالا خندشو ديدي؟ واي وقتي مي خنده انقده ناز مي شه... نکنه دخترا هم عاشق همين خنده شدن؟ داگي چقدر مي خوري! يکمم گوش کن! خير سرم دارم باهات حرف مي زنم!
چيزي نگفت و مشغول کشتي گرفتن با گوشت بود.
- فکر مي کني موفق بشه نقششو عملي کنه؟! بهت گفتم ميخواد يه کاري کنه که منو عاشق خودش کنه؟... نه نگفتم!
کل قضيه رو براش تعريف کردم. اونم چون غذاش تموم شده بود، خوابيده گوش مي داد. البته با چشماي بسته!
آخرش گفتم: خب... به نظرت موفق مي شه؟!
ديدم چشماش بسته است و چيزي نمي گه. يکي زدم تو سرش که چشماشو باز کرد.
گفتم: هوي! با توام! مي گم موفق مي شه؟!
بلند شد و يه خميازه کشيد که کل زبونش ريخت بيرون.
زدم تو سرش و گفتم: اَه حالمو بهم زدي! خيلي زبون قشنگي داري که نشونمم مي دي؟
پشتشو کرد به من و رفت تو اتاقش.
گفتم: اين يعني برو حوصلتو ندارم ديگه؟ عين صاحبتي! اَه ...اَه ...اَه! اونم بايد بيارن کنار تو ببندنش!
بلند شدم رفتم. پيش اين نشستن فايده اي نداره. چون کاري نبود انجام بدم، رفتم و خوابيدم. نمي دونم ساعت چند بود که خاتون بيدارم کرد. چشمامو مالوندم. داشت مي رفت.
romangram.com | @romangram_com