#حصار_تنهایی_من_پارت_1043


فرحناز با عصبانيت به آبتين گفت: چيه؟ داري مي سوزي که با تو نمي رقصم؟

آبتين يه پوزخندي زد که نصف نارنگي تو دهنش زد بيرون.

دستشو جلو دهنش گرفت و گفت: ببخشيد!

ميوه شو قورت داد و گفت: خيلي! مخصوصا اونجام داره مي سوزه!

پسرا که منظور حرفشو فهميده بودن، بلند زدن زير خنده.

فرحناز با دلخوري و کمي عصبي گفت: آراد؟

آراد بيچاره هم بلند شد و گفت: فقط يه دور!

فرحناز عين بچه اي که لپ لپ براش خريده باشن، خوشحال شد! آراد کتشو درآورد و گذاشت رو مبلش.

اومدن وسط. همه با دست زدن دورشون حلقه زدن. شروع به رقصيدن کردن. آروم و هماهنگ مي چرخيدن و پاهاشونو حرکت مي دادن. بعضي از دخترا با حسرت به فرحناز نگاه مي کردن. بعضيا هم خودشونو جاي فرحناز فرض مي کردن و خوشحال بودن!

اين وسط، من تنها کسي بودم که به اين اَلدنگا مي خنديدم که بقيه ی پسراي مجلس، چي از اين کمتر دارن؟ پشت دو تا دختر وايساده بودم.

يکيشون گفت: به هم ميان. نه؟

- به من و تو چه؟! خوشيشو اونا مي کنن، ما بايد بسوزيم!

- آره خب!

romangram.com | @romangram_com