#حصار_تنهایی_من_پارت_1037
- فراموشش کن. بذار جزيی از خاطرات زندگيت باشه.
- نمي تونم!
- چند سال باش دوست بودي که نمي توني فراموشش کني؟
- دو ماه.
پوزخندي زد که بيشتر در حد خنده بود و گفت:
- فقط دو ماه؟! شوخي مي کني؟ يعني تو فقط بخاطر شصت روز داري خودتو براش مي کشي و تا آخر عمرت مي خواي از من متنفر باشي؟!
- آره... من اگه کسي رو دوست داشته باشم و از دستش بدم، تا آخر عمرم براش عزا مي گيرم... وابستگيم شديده. دل کندن سخت تر... همون اندازه که تو علي رو دوست داري، منم ليلا رو... اگه يکي به علي دست بزنه، چيکار مي کني؟ مطمئنا نمي شيني نگاش کني.
- از هستي ساقطش مي کنم... اما تو نبايد اندازه دوست داشتنتو با من و علي که از بچگي بزرگ شديم مقايسه کني. علي با خندهاي من خنديد و با گريه هام گريه کرد... دو ماه براي اين اندازه دوست داشتن خيلي کمه.
- همه که با يه نگاه عاشق مي شن... فکر کنم دو ماه براي دوست داشتن کافي باشه.
حالت نگاهش تغيير کرد. آروم شد. ديگه عصبي نبود. آروم مي اومد طرفم. منم آروم با ترس مي رفتم عقب.
گفت: چيه مي ترسي؟... من اگه مي خواستم بزنمت، اون موقع که اومدم تو، اين کارو مي کردم.
اومد نزديک تر. ديگه تکون نخوردم. رو به روم وايساد و گفت:
- مي خواي چيکار کني؟... مي خواي تا آخر عمرت همين رفتارو با من داشته باشي؟
romangram.com | @romangram_com