#حصار_تنهایی_من_پارت_1030
با چشمم يه دور کامل پسرا رو نگاه کردم و گفتم: فعلا کسي مد نظرم نيست! حالا ببينم بعدا چي مي شه!
کامليا بلند خنديد. آبتين با حالت ناراحت کنارمون وايساد.
گفتم: بله آبتين؟
به کامليا نگاه کرد و گفت: مي تونم چند دقيقه وقتتو بگيرم؟!
- نه... چون حرفامو زدم!
- خواهش مي کنم... اين بار آخره. اگه بازم جوابت همون باشه، قول مي دم ديگه منو نمي بيني... تو حياط، فقط ده دقيقه منتظرتون مي مونم... اگه نيومديد مي رم.
آبتين جدي گفت. کامليا نگاشو ازش برداشت و به من نگاه کرد.
وقتي رفت، با لبخند گفتم: کامليا! آبتين پسر خوبيه. چرا مي گي نه؟
- چون دوستش ندارم.
درکش مي کردم. نمي خواستم به زور آبتينو بهش تحميل کنم.
گفتم: مي دونم... همين آخرين بارو باهاش حرف بزن ولي ايندفعه بيشتر فکر کن!
- وقتي من دوستش ندارم، ديگه به چي فکر کنم؟!
- به اينکه کسي رو که دوستش داري، دوستت نداره... به اينکه اگه پرهام ازدواج کنه، تو لطمه مي بيني. به اينکه آبتينم مثل پرهام خوبه و مي تونه تو رو بخندونه. وقتي پرهام خودش بهت گفته دوست نداره، ديگه منتظر چي هستي؟!
romangram.com | @romangram_com