#حصار_تنهایی_من_پارت_1022
وقتي آب ميوه برداشتن، رفتم پشتشون که يه دسته ديگه وايساده بودن.
يه دختر مو طلایي گفت: آراد جدا فرحنازو دوست داره؟!
- اگه دوستش نداشت، همچين مهموني ای نمي گرفت!
يکيشون با حسرت نفس کشيد و گفت: خوش به حال فرحناز! من آرزو دارم آراد فقط بهم سلام کنه!
اينو که گفت، دستمو جلو دهنم گرفتم و خنديدم. سريع رفتم به آشپزخونه.
خاتون اومد تو و گفت: خير باشه ...چي شده مي خندي؟
با خنده گفتم: به اين دختراي چلمنگ که عاشق يه زرافه ی گردن دراز شدن!
خاتون با جديت نگام کرد و گفت: آيناز! آقا رو مسخره نکن!
- چشم خاتون! ولي تو رو خدا بگو اين پسره چي داره که بقيه ندارن؟ ها؟ باور کن بهتر از آراد هم تو مهموني امشب هست. چرا اينا فقط آرادو مي بينن؟!
- تو هم اگه آراد پنج سال پيش رو مي ديدي، که چطور مي خنديد و شوخي مي کرد، عين همينا فقط آرادو مي ديدي. آقا با شوخيا و خنده هاش، دل دخترا رو بدست آورده، نه با اين اخم و تخمي که الان مي بيني... حالا هم زودتر برو بالا، ممکنه يکي از مهمونا چيزي بخواد.
قيافه خاتون ناراحت شد. انگار دلش پر شد و دلش براي آراد پنج سال پيش تنگ شده بود.
دوباره رفتم بالا که يکي گفت: ببخشيد خانم!
سرمو برگردوندم. بالبخند رفتم طرفش و گفتم: سلام آبتين! چه عجب ما شما رو زيارت کرديم!
romangram.com | @romangram_com