#حصار_تنهایی_من_پارت_1021


برگشتم. يه چيزي زير لب خوند و فوت کرد تو صورتم.

گفتم: اين براي چي بود؟!

- چشت نزنن! حالا برو!

خنديدم و راه افتادم. قيافم خوب شده بود، نه اونقدر که چشمم بزنن! دخترايی امشب ميان که من پيششون هيچم. چقدر من از خودم تعريف مي کنم!

دم در عمارت وايسادم .هر کي مي اومد، چه دختر، چه پسر، با تعجب نگام مي کردن. بعضيا هم با دقت تا مطمئن بشن همون آيناز خدمتکار آرادم!

حتي يکي از دخترا پرسيد: شما خدمتکار آراديد ديگه؟!

- بله...چطور؟

- هيچي!

خوبه فقط تميز کردم و برنداشتم! وقتي کارم تموم شد، رفتم آشپزخونه که به خاتون کمک کنم. سيني آبميوه رو برداشتم، رفتم به سالن. جلوي سه تا دختر گرفتم.

يکيشون گفت: مي دونستين اين مهموني براي آشتي دادن فرحناز و آراده؟

- جدي؟

- آره، منم شنيدم. مي گن خود آراد ترتيب اين مهموني رو داده تا فرحناز باهاش آشتي کنه.

يکيشون پوزخند زد و گفت: نمي دونم آراد چرا به اين دختره چسبيده؟! دختراي ناز تر از فرحناز هم هست. انقده بدم مياد از اين دختر از خود راضي لوس ننر!

romangram.com | @romangram_com