#حصار_تنهایی_من_پارت_1019
خواستم برم بيرون، دوباره يه نگاهي به خودم انداختم. ما که تا اينجا پيش رفتيم، يه آرايش هم مي کنيم! لوازم آرايشي که اميرعلي برام خريده بود ولي هيچ وقت استفاده نکردم تو دستم گرفتم. يه آرايش ملايم، در حد خوشگل شدن کردم.
نگاه کردم به خودم؛ به آيناز؛ عوض شده بود. از خودم راضي بودم! يه لبخند زدم. يه شال انداختم رو رو سرم. يه دسته موهاي فر کلاغيم رو کج رو صورت سفيدم انداختم. رو موهام دست کشيدم. برجسته و نرم بود.
خاتون صدام زد: آيناز... آيناز... آني!
خندم گرفت. هر وقت جوابشو نمي دادم، با عصبانيت مي گفت «آني»!
داد زدم: اومدم خاتي!
کفش پاشنه دارمو برداشتم و اومدم بيرون و گفتم: خاتي کجاييي؟
- اينجام؛ تو اتاقم!
دم اتاق وايسادم. پشتش به من بود و هر چي لباس تو کمد بود، داشت مي ريخت بيرون و با خودش غر مي زد. انگار دنبال لباس مي گشت.
با لبخند گفتم: بله بانوي من ...امري بود؟
با اخم برگشت. با تعجب کل صورتمو وارسي کرد. حالت آدماي ترسيده به خودش گرفته بود.
آب دهنشو پايين فرستاد و گفت: آيناز!
- بله؟!
- خودتي؟
romangram.com | @romangram_com