#هانا_پسر_تقلبی_پارت_192
خم شدم از داخل کشو لباس زیر بردارم...
که نگاهم به شرت های دخترونه صورتی و تور توریم افتاد....
دلم به همینا خوش بود
که حداقل لباس زیرم دخترونس...
وای فکرشو بکن
شرت مردونه بپوووشی...وعه..
شرت سفید که یه جوجه کوچولو روش داشت کنارش لاو و قلب نوشته بود برداشتم
سریع لباس پوشیدم...
پیراهن سفید مردونه مث همیشه با شلواری مشکی ..
کمی بین موهام دست کشیدم تا حالت پیدا کنه...
صدای ماهان از بیرون اتاق به گوشم خورد_به این پسره گفتی...همه چیو...
آیناز_نه..فرصت نشد...
یعنی چیو آینازمیخواست بهم بگه....
از اتاق خارج شدم
ماهان سریع از روی مبل بلند شد_خب اومدی بریم؟؟؟
_وا..چرا انقد عجله داری...
ماهان با حرص به سمتم اومد و دستم گرفت و دنبال خودش کشید_انقد حرف نزن زود باش کلی کار دارم...
نگاهم به آیناز افتاد که با لبخندی برام دستی تکون داد و بوس فرستاد....
ماهان همینجور ک منو دنبال خودش میکشید به سمت ماشینش رفت
منو کمی سمت در ماشین هل داد_سریع بشین ....
خودش سریع سوار شد...
خدا بخیر بگذرونه امروز رو
romangram.com | @romangram_com