#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_191

دستم روی صورتم کوبیدم_دیگه چیه؟؟؟؟

آیناز_ماهان داره میاد دنبالت که باهم برید خرید لباس....

جیغی کشیدم_چی؟؟من با ماهان برم خرید؟؟

آیناز مظلوم سرش کج کرد_آره...الانم منو فرستاد بگم حاضر باشی ..

کوبیدم به پیشونیم_حالا چه خاکی تو جیبت بریزم؟؟؟

آیناز با خنده گفت_خب چرا تو جیب من بریزی...خر خاکی؟؟

چشمام مظلوم کردم_تو منو یجوری ازین مخمسه نجات میدی مگه نه؟؟؟

آیناز_نه..چون منم قراره با دوستم برم خرید...

ماهانم به اصرار بابا قبول کرد با تو بره و برات لباس رسمی بخره .....

روی صندلی ولو شدم_حالا نمیشد من نیام به این مهمونی...؟

آیناز_باید یه نقشه ای بکشیم که ازین مهمونی جیم بزنی..

وگرنه عموت تورو ببینه بدون شک میشناستت...

آهی کشیدم_آره و بدبختی من تازه شروع میشه

صدای در کلبه بلند شد

آیناز_پاشو گاوت زایید حتما ماهانه اومده دنبالت.....

_وا صبحه ب این زودی؟؟خرید اخه؟؟

آیناز لبخندی زد_کجای کاری تا اخر شب

پدرتو درمیاره تا یه چیزی انتخاب کنه. .

نالیدم_نههه؟؟

آیناز به سمت در رفت_آره...پاشو لباستو عوض کن تا با این وضع ندیدتت...

راست میگفت سریع از اشپزخونه بیرون زدم

و به سمت اتاقم رفتم

....حوله رو از دور بدنم باز کردم ..

romangram.com | @romangram_com