#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_189

پارچه سفیدی که به سینه هام بسته بودم زیاد معلوم نبود...

اگر کسی روش دست میکشید شاید متوجه برامدگی ها میشد...

وای مهرداد دقیقا دستش کنار بالا تنم بود...

کمی دستش حرکت میداد...لومیرفتم..

سرم به شدت تکون دادم..

واقعا نمیدونستم چجوری خودم رو جلوی این پسرا نگه دارم که به دختر بودنم پی نبرند..

هرروز سوتی و خراب کاری...میکردم..

به سمت حموم رفتم و

سریع لباسا رو ازتنم کندم

و زیر دوش اب گرم ایستادم...

تن یخ زدم کمی گرم شد

بعد از حموم انقد خسته و کوفته بودم

که با پیچیدن حوله دور بدنم از حموم خارج شدم...

خودم روی تخت انداختم...

به ثانیه نکشید چشمام گرم شد و خوابم برد....

صبح با صدای محکم کوبیده شدن در کلبه یهو از خواب پریدم...

انگار شخص پشت در قصد نداشت بیخیال بشه....

هول کرده به سمت در کلبه رفتم در باز کردم

آیناز با دیدن من

با دهن نیمه باز و دستی که برای کوبیده شدن به در روی هوا مونده بود خشکش زد...

یهو منو محکم هل داد داخل کلبه که به دیوار خوردم

و خودش هم وارد شد سریع در پشت سرش بست_دیوونه شدی این چه وضعیه ؟؟؟

متعجب گفتم_چی چه وضعیه؟؟

romangram.com | @romangram_com