#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_188


نگاه ماهان و اهورا و مهرداد به پشت سرم افتاد...

با تعجب به عقب برگشتم که با ریختن سطل آب یخ روی سرم نفسم توی سینه حبس شد....

لرزی توی تنم افتاد...

واس چند لحظه خشکم زد...ولی

مغزم سریع به کار افتاد و

سریع پیراهنم رو از تنم جدا کردم تا

برجستگی سینم معلوم نشه...

فقط شانس با من بود و

قسمتی از باغ که ایستاده بودیم تاریک تر از بقیه جاهاش بود...

صدای هرهر خندیدن پسرا بلند شد...

با غیض نگاهشون کردم سریع عقب گرد کردم خودم داخل کلبه انداختم تا بدنم با این وضع معلوم نشه

در پشت سرم بستم...

و پشت در ایستادم

صدای سامان از پشت در اومد

_چرا فرار کردی هانی..بودی حالا داشت خوش میگذشت...

باز صدای خندشون بلند شد...

نگاهی به سر وضعم انداختم

از لباسام اب میچکید...

به سمت آینه رفتم

تا ببینم چقد از دار و ندارم معلوم شده...

نگاهی به لباسم انداختم...

چون پیراهنم سفید بود


romangram.com | @romangram_com