#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_181

حالت خووبه؟؟؟

مهرداد نگاهی به اطراف انداخت..

نگاهش روی من ثابت موند

طرز نگاهش رو دوست نداشتم

خالی خالی بود و هیچ حسی رو نمیشد ازش فهمید...

آب دهنش رو قورت داد_خوبم..

دستش به سمت سرش رفت_آخ سرم خیلی درد میکنه...

ماهان_پسرای عوضی یهوویی حمله کردند وگرنه میدونستم چیکارشون کنم....

اصلا نفهمیدم چرا و واس چی ریختن سرم تا پام از خونه بیرون گذاشتم

منتظر پیک بشم

پریدن بهم...

سامان نگاه فوق عصبانیشو به نیلو دوخت_شرمندم داداش...

ماهان گنگ نگاهش کرد_چرا تو...؟

سامان قضیه اینکه پسره واس نیلو اومد و اینا رو برای ماهان تعریف کرد...

اخم وحشتناکی روی پیشونی مااهان نششست سکوت کرد

تمام مدت سنگینی نگاه مهرداد روی من بود

دیگه از سنگینی نگاهش داشت نفسم میگرفت....

کنار گوش آیناز گفتم_من میرم کلبه خودم استراحت کنم...

آیناز سرش به معنی باشه تکون داد...

از بچه ها خداحافظی کردم از عمارت بیرون زدم...

هوای تازه نزدیک بهار

روح ادم نوازش میکرد

فارغ از همه چی چند نفس عمیق کشیدم

romangram.com | @romangram_com