#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_163

آیناز_ولی اگه از الان به فکر نباشی ممکنه...اتفاقی بدی بیافته..

من دلم مث سیر و سرکه میجوشه..

دستش گرفتم لبخندی بهش زدم_ممنون که به فکرمی..ولی نگران نباش..من میتونم از عهده خودم بر بیام..

آیناز_ولی گاهی وقتا به کمک نیاز داری...

من نگاه های کثیف اهورا رو روت حس میکنم...

نمیدونم چرا اهورا این رفتار رو پیش گرفته...

از وقتی از خارج برگشته نگاهش کثیف شده....

برخلاف مهرداد که تو نگاهش هیچ چیز بدی نیس..

پوزخندی زدم_پس هنو نشناختیش...

آیناز اخمی کرد_من خیلی خوب ادمای اطرافم میشناسم...

_بیخیال آیناز..میخوام بخوابم..اگه میشه..

آیناز اروم روی شکمم زد_خیلی لجبازی خیلی...

لبخندی زدم

که با خرص لیوان اب رو روی میز کنار تخت کوبید و از اتاق خارج شد...

نگاهم به سقف دوختم.

نمیدونستم چه راهی رو انتخاب کنم

دلم میخواست

با پس گرفتن اموالم و ورشکسته شدن عموم انتقام تمام این سال های که توی بدبختی از دست رفته رو بگیرم ....

ولی عقلم میگفت من مثل اون بی وجدان نیستم...

دلم میگفت مگه اون وقتی به توجفا کرد وجدان داشت

با ادم بی وجدان باید همونجور بود...

نمیدونستم بین عقل و دل کدوم رو انتخاب کنم...

ولی امیدوار بودم بعد انتخاب یک راه پشیمون نشم....

romangram.com | @romangram_com