#همیشه_یکی_هست_پارت_81

- خيلي خوب . ما به شوما ميگيم وكيل . ولي مهندس با كلاس تره ها !

سري تكون داد و گفت :

- بالاخره نگفتي از كجا برم ؟

- آخه راهمون دوره .

- مثلا كجاست ؟ ته دنيا ؟

پوزخند زدم و گفتم :

- نه ته دنيا كه نيست . ولي همون نزديكاشه . به اونجا برسي يعني رسيدي ته دنيا . هيچي هم واسه از دست دادن نداري ديگه .

- دلت پره ها !

نفس عميقي كشيدم و گفتم :

- نه نيست !

بعد آدرس و بهش گفتم . اصلا به اين چه كه تو و امثال تو دارن كجا زندگي ميكنن يا چه حسي دارن ! اين به محض اينكه تورو برسونه ميره تو قصر طلايي خودش ميخوابه . پوفي كردم و ساكت شدم . دوباره گفت :

- حالا چرا انقدر از خودت بيزاري ؟

برگشتم طرفش اين يارو چي ميگفت ؟ گفتم :

- من ؟ واس چي بايد از خودم بيزار باشم ؟

- خودت و قايم ميكني . پشت بلبل خودت و زنداني كردي انگار ميترسي خود واقعيت و نشون همه بدي . چرا ؟

با گنگي نگاش كردم و گفتم :

- خيلي آبگوشت به بالا حرف ميزنين . يه چيزي بگين مام بفهميم !

خندش و خورد و گفت :

- ببين تو به همه خودت و بلبل معرفي ميكني درسته ؟

سرم و آروم تكون دادم دوباره گفت :

- خوب در واقع اسم تو اصلا بلبل نيست . بعد همه ي رفتارات حرف زدنت حتي دوستاتم پسرونن . خوب من منظورم اينه كه چرا چيزي كه هستي رو نشون كسي نميدي ؟ چرا رفتي تو جلد بلبل ؟ مگه خودت چته ؟

به من من افتادم . خوب باس چي ميگفتم ؟ وقتي سكوتم طولاني شد دوباره گفت :

- خودت دوست نداري بلبل نباشي ؟ مثلا سرمه باشي ؟

اخمام و تو هم كردم هر بار اسم سرمه رو ميشنيدم عصباني ميشدم . عصباني كه نه يه حس بدي بود . دلم نميخواست كسي به اين اسم من و بشناسه . گفتم :


romangram.com | @romangram_com