#همیشه_یکی_هست_پارت_80
هر چي منتظر موندم خبري از اتوب*و*س نبود . ساعت داشت 9 ميشد . هي اين پا اون پا كردم . پولاي توي جيبم و ديد زدم . انقدري نبود كه بشه باهاش تاكسي گرفت . اَه لعنتي اين اتوب*و*س وامونده كجا مونده بود ؟هيچ كس توي ايستگاه نبود . همينجوري منتظر اتوب*و*س بودم كه ديدم هيراد دوباره برگشت و پيچيد توي خيابوني كه دفتر توش بود . نفس عميقي كشيدم و گفتم ” معلوم نيست باز چي يادش رفته ! مادرش بايد سر اين يه خورده كُندُر ميخورد ! همين بود واسه حافظه خوب بود ؟ چقدر خنگي بلبل اون واسه هوش بود . خوب چه فرقي با هم داره ؟ ” شونه هام و دوباره بالا انداختم . از ايستگاه اومدم بيرون و نگاهي به ته خيابون انداختم نخير خبري از اتوب*و*س نبود . تا 9 صبر ميكنم اگه نيومد ميرم ! همينجوري لم داده بودم به ديواره ي ايستگاه و گه گاه به ساعت موبايلم نگاه مينداختم . ماشين هيراد از جلوي چشمم رد شد . پوزخندي زدم . خوش به حالش سه سوت ميرسيد هر جا كه ميخواست . نفس عميقي كشيدم . يهو ديدم دنده عقب گرفت . نميدونم چرا هول شدم كنارم وايساد و با اخماي تو هم گفت : - چرا اينجا وايسادي هنوز ؟
- منتظر اتوب*و*سم . هنوز نيومده .
يكم مكث كرد بعد گفت :
- بيا بالا تا يه جايي برسونمت . شايد اتوب*و*س نياد .
- نه ممنون صبر ميكنم . مياد .
بي حوصله گفت :
- ببين من حوصله ي اصرار كردن ندارم . بيا بالا تا يه جا ميرسونمت .
از خدا خواسته بودم . گفتم :
- آخه نميخوام مزاحم بشم .
پرونده ها و پوشه هايي كه روي صندلي جلو بود و برداشت و گذاشت روي صندلي عقب و بدون اينكه نگام كنه گفت :
- نيستي . زود باش .
در و باز كردم و سريع سوار شدم . آخيش چقدر راحت بود صندليش .
در و باز كردم و سريع سوار شدم . آخيش چقدر راحت بود صندليش . بيا انقدر حرف بارش كردي بازم اومد سوارت كرد ! حالا نه كه اون بارم نكرد ! اصلا اين به اون در ! يه آهنگ خارجي با صداي كم از ضبطش داشت پخش ميشد بابا يكم وطني گوش كن بفهميم چي ميگه حداقل ! همين كه اين موقع شب مجبور نيستي وايسي واسه اتوب*و*س خودش كليه پس غر الكي نزن .
سرم و به سمت پنجره ي كنارم گردوندم . تو اين ماشينا وقتي بودي انگار همه چي باحال تر بود . چقدرم نرم و بي صدا راه ميرفت . باباي اكبر تازگيا يه پيكان خريده بود ولي همين كه وارد كوچمون ميشد صداش كل محله رو بر ميداشت ! ميگن هر چي پول بدي آش ميخوري همينه !
همينجوري ساكت بوديم . داشت حوصلم سر ميزد . حسن راست ميگفت كه من اگه حرف نزنم ميميرم . صداي هيراد و شنيدم :
- بايد كجا برم ؟
جدي بود ولي اخم نداشت گفتم :
- دم ايستگاه بعدي اتوب*و*س من و پياده كنين مرسي مهندس .
بدون اينكه نگام كنه گفت :
- اولا كه تا نزديكاي خونتون ميرسونمت . دوما من مهندس نيستم وكيلم .
- بالاخره درس خوندين حيفه بهتون نگيم مهندس . حالا اگه از مهندس خوشتون نمياد دكترم ميتونم بگم .
داشت با خندش مبارزه ميكرد ولي يه لبخند محو روي لبش نشست . اينم كه الكي ميخنده ! دوباره گفت :
- مهندس و دكتر مال كساييه كه درسشو خوندن من درس وكالت خوندم . پس نه مهندسم نه دكتر من وكيلم .
طفلكي نميدونستم انقدر اهل شكسته نفسيه ! حيووني ! گفتم :
romangram.com | @romangram_com