#همیشه_یکی_هست_پارت_129

- خيلي نامرديد من اين وقت شب چجوري برم اون سر شهر ؟

حسن گفت :

- قبلا نميترسيدي . چرا الان ترسو شدي ؟

ديگه طاقتم طاق شد گفتم :

- برادر من نشستي اينجا هي تيكه بار ما ميكني كه چي ؟ آره تيپم عوض شده . اصلا دكورم و عوض كردم . اينجوري راحت ترم . اين همه سال پدر و مادر نداشتم و بار مسئوليت انقدر اذيتم كرده بود كه نميتونستم فكر كنم كه باس چي باشم ؟ كه چيكار كنم . حالا كه فهميدم تو واسم قيافه ميگيري ؟ به توام ميگن رفيق ؟

نگاهش كردم به نظر ميومد نرم تر شده باشه ولي من شاكي بودم گفتم :

- بچه ها من ميرم خداحافظي كنم بعدشم ميرم . فعلا .

اكبر گفت :

- وايسا چجوري ميري ؟

- خودم يه غلطي ميكنم .

سرم و برگردوندم . رفتم به سمت حاج خانوم كه كنار حسني و دُكي وايساده بود گفتم :

- حاج خانوم با اجازتون رفع زحمت ميكنم ديگه .

حاجي سرشو انداخت پايين و گفت :

- خوش آمدين . مرسي كه تشريف آوردين

حاج خانوم نگاهي به حاجي كرد و گفت :

- حاجي ميدوني كيه ؟

حاجي با تعجب سرش و گرفت بالا و گفت :

- كيه ؟

حاج خانوم خنديد و گفت :

- بلبله حاجي .

حاجي تو صورتم زل زد و گفت :

- واقعا ؟ بلبل خودتي بابا ؟






romangram.com | @romangram_com