#همیشه_یکی_هست_پارت_119
- ديگه عادته . تركش موجب مرضه !
- خيلي خوب من برم بالا ميخوايم با فريد بريم خريد .
گفتم :
- منم پس ميام بالا .
- كجا ؟ نميخواد ديگه الان ساعت 5 اين 2 ساعتم بدون تو اتفاقي نمي افته . بمون همين جا .
به حرف سها گوش دادم و اون رفت . آينم و در آورده بودم و مدام خودم و نگاه ميكردم . از قيافه ي جديدم خوشم اومده بود . نگاه به ساعت كردم 6 بود ديگه باس كم كم ميرفتم . پاشدم مانتو مشكي بلندي كه سها واسم آورده بود و با روسري مشكي سرم كردم . كفشامم دم در گذاشتم تا بپوشمشون . توي كيفي هم كه بهم داده بود يكم پول گذاشتم عادت نداشتم وسيله اضافي با خودم جايي ببرم . هميشه هر چي داشتم و نداشتم ميريختم تو جيبم . ولي حالا از سر ناچاري مجبور بودم كيف ببرم آخه لباسام جيب نداشت . تو همين حين در زدن . خروس بي محل اين ديگه كي بود ؟ بلند گفتم : - بله ؟
- بلبل يه دقيقه بيا دم در .
اين كه هيراد بود . يهو يه نگراني افتاد به دلم . دوست نداشتم اينجوري جلوش ظاهر بشم . اِي سها خدا خفت نكنه . حالا اين من و ببينه چي ميگه ؟ سعي كردم دستپاچه نباشم و خودم و واس شنيدن هر تيكه اي آماده كنم . در و باز كردم سرش پايين بود و داشت چند تا برگه رو ميذاشت تو كيفش همونجوري گفت : - بلبل من دارم زودتر دفتر و ميبندم سها و فريدم نيستن ميخواستم …
سرش و آورد بالا . با ديدن من درجا خشكش زد . انگار هيچي نميتونست بگه .
بلبل من دارم زودتر دفتر و ميبندم سها و فريدم نيستن ميخواستم …
سرش و آورد بالا . با ديدن من درجا خشكش زد . انگار هيچي نميتونست بگه .
گفتم :
- بله ؟ امري داشتين ؟
سعي كرد از حالت خشك در بياد چند دقيقه يه بار پلك ميزد و نگاهش و توي صورتم ميگردوند و از دهنش صداهايي در مياورد كه اصلا معلوم نبود چي ميگه . بي حوصله گفتم :
- اگه كاري ندارين من باس برم جايي ؟
به خودش اومد سعي كرد محكم حرف بزنه ولي خوب نتونست خودش و كنترل كنه . تازه داشت خوشم ميومد . انگار اين دفعه اون كيش و مات شده بود البته بدون اينكه من حرفي بهش بزنم . گفت :
- گفتي جايي ميري ؟
- بله . امرتون ؟
دستي به پشت سرش كشيد و گفت :
- راستش … راستش …
بعد زير لب انگار كه با خودش حرف بزنه گفت :
- چي ميخواستم بگم ؟
romangram.com | @romangram_com