#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_93


فرشته خداحافظي زير لبي کرد و تماس را قطع کرد.کاش کنار کيان بود.نشد و حسرت چيزي را عوض نمي کرد.به سوي جمع برگشت.فردين و آرژين هم آمدند.پسرها آتش را برپا کردند و زهرا کتري را پر از آب کرد و روي آتش گذاشت.فرشته بي حوصله به فرزانه گفت:پاشو بريم قدم بزنيم، يکم گل وحشي بچينيم.

-مکنه عسل بيدار بشه.

-مامان اينا هستند نگران چي هستي؟

فرزانه بلند شد و با فرشته هم قدم شد.کمي که جلو رفتند فرشته دمپايي انگشتي صورتي رنگش را درآورد و گفت:انگار خار رفته توش اذيتم مي کنه.

دمپاييش را وارسي کرد و خار تقريبا بلندي که در آن فرو رفته بود را درآورد و گفت:درش آوردم آخ...

جمله اش تمام نشده بود که جيغ بلندي کشيد.فرزانه هراسان گفت:چت شد دختر؟

سوزشي ديوانه وار باعث شد که روي زمين بنشيند که چشمش به عقرب زرد رنگي افتاد که فورا در سوراخ کوچکي در زمين فرو رفت.انگشت پايش را فشار داد و گفت:لعنتي عقرب نيشم زد.

فرزانه ترسيده گفت:بايد ببنديش تا بالاتر نرفته.

-با چي؟ واينستا بالا سرم برو بگو بابا بياد بايد بريم دکتر...برو لعنتي دارم داغون ميشم.

فرزانه لحظه ايي نگران بالاي سرش مکث کرد و ناگهان به سرعت شروع به دويدن کرد.طولي نکشيد که همگي بالاي سرش جمع شدند که شاپور دست زير پا و سرش انداخت او را در آ*غ*و*ش گرفت و گفت:تا زهرش بالاتر نرفته بايد بريم بيمارستان.

بهروز نگران گفت:عمو بزارين بيام کم.

شاپور با اخم و دلواپسي گفت:نه، هيچ کس با من نياد، ميريم و زود ميايم.

تاکيد حرفش جاي هر بحثي را براي بقيه گرفت.با سرعت فرشته را روي صندلي جلو گذاشت و خود پشت فرمان نشست و حرکت کرد.با صدايي که سعي مي کرد عادي باشد گفت:مگه کفش پات نبود؟

واي خودم عقرب خوردم دقيقا پام و مي دونم چه دردوحشتناکي داره.

فقط نمردم.تا يه هفته ديوارو ميگرفتم راه مي رفتم.

فرشته ناليد:دمپايي پام بود، داشتم خاري که تو دمپايي بود و در ميوردم که بي هوا خوردم.

-اينجا بيابونو و پر جک و جونور بايد کفش پات باشه.

-ببخشيد بابا بي احتياطي کردم.

-کاريه که شده، جايي که نيش خورده رو فشار بده زهر بالاتر نره.

-رفته، ساق پام داره درد مي کنه.

romangram.com | @romangram_com