#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_92
زهرا چادرش را به فرزانه داد و گفت:بنداز روش.
فرزانه چادر را گرفت و روي عسل انداخت.فرشته از سبد ، ميوه را بيرون آورد و درون ظرف سبز رنگ گردي گذاشت و به دست مادرش داد که گوشيش زنگ خورد.با عذرخواهي بلند شد و دکمه اتصال را زد.صداي فاطمه در گوشش پيچيد:الو فرشته؟
-سلام فاطي خوشگله، حال احوال؟
-سلام جيگر، خوبم، تو چطوري؟
-مي گذرونيم درمونده نباشيم.مرتضي چطوره؟
-خوبه، پيشمه سلامتو مي رسونه.
-سلامت باشه.
تکه ايي از شاخه ي خشک توتي را چيد و مشغول ور رفتن با آن شد که فاطمه گفت:کجايي؟
کنجکاو پرسيد:چطور؟
-اي بدم مياد سوالو با سوال جواب ميدي،...
فرشته موزيانه خنديد که فاطمه با حرص گفت:کوفت مي خنده، داريم با بچه ها ميريم بيرون، گفتم زنگ بزنم تو هم بياي، حالا مي فرمايين کجايين؟ اصلا مياي؟
-شرمنده که دعوتتونو رد مي کنم جيگراي من، با بابااينا اومديم خارج شهر، دقيقم نميدونم کجاييم فقط سر يه مزرعه ي گنديم که چندتا درخت توت داره، زير سايه اش نشستيم.
-حيف شد چون...
صدايش را پايين آورد و گفت:کيان هم باهامون بود.
فرشته آهي کشيد و گفت:خوش بگذره، شانس که نداريم.
-نه اينکه الان اصلا بهت خوش نمي گذره؟
-اونجا يه حال ديگه اس.
-نشد، ايشالا دفعه ي ديگه، خب کاري باري؟
-سلامتي، مواظب خودتون باشين.
-تو هم همينطور.خداحافظ عزيزکم.
romangram.com | @romangram_com