#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_84
کيان آرامتر از او جوري که با همه ي اين نزديکي بعيد بود فرشته چيزي بشنود گفت:پري دريايي صيد کردم.
فرشته منتظر نگاهش کرد که کيان نفس گرمش را کنار موهايي که از شال سفيد براقش بيرون بود فوت کرد.نوازش اين عطري نفسي که وزيد موهايش را به ر*ق*ص آورد.دستش را بالا آورد موهاي فرشته را زير شال فرو برد و گفت:الان بهترم.خوب خوب.
فرشته کمي از او فاصله گرفت که کيان بي مخالفت خود را کنار کشيد تا معذبش نکند.به آرامي پرسيد:مهموناتون تا کي اينجان؟
فرشته بدون کنجکاوي از سوالش گفت:احتمالا تا 13.
کيان اخم درهم کشيد و فرشته ميان 3 مرد مجرد در خانه تا چند روز؟ چقدر بد که نه حق دخالت داشت و نه بيرون بردن فرشته از خانه شان براي چند روز، حداقل تا وقتي که مهمانانشان مي رفتند. جرات اعتراض نداشت.کاش مي شد....بدون آنکه گره ابروهايش باز شود گفت:برو تو، الان مهموناتون سراغتو مي گيرن.
-فاطي و مرتضي؟
-با هم کنار ميان.
فرشته آرام دستش را از آن منبع گرما کنار کشيد و انگار کمي از اين نزديکي خجالت زده اس سرش را پايين انداخت و گفت:چند دقيقه ديگه کيکو ميارن...
کيان با آرامش و صدايي که پر از نوازش بود گفت:ميام.
فرشته سر تکان داد و داخل شد.اما قلبش تپش غيرعاديش را حفظ کرده بود و اين شوق دويده در رگ هايش دست بردار نبودند.چقدر با آن فرشته غد و يکدنه ي چند ماه پيش فرق کرده بود.انگار اين همان کيان چند ماه پيش و 2 سال قبل نبود.کمي توجه بدون درگيري و تنش حالش را عوض کرده بود جوري که آلما که از وقتي داخل شده بود نگاهش مي کرد دستش را گرفت و کنار گوشش گفت:چيه شنگول مي زني؟ اون بيرون اتفاقي افتاد؟
فرشته هيجانش را زير خونسريش پناه داد و گفت:قرار بود اتفاقي بيفته؟
آلما بازويش را فشرد و گفت:برو بچه من تو نشناسم که داغونم.مي دونم کيان بيرون بود.
فرشته حيرت زده نگاهش کرد که آلما لبخند زد و گفت:نگفتم خبري بوده.
فرشته از او فاصله گرفت و گفت:بابا فقط دنبال فاطي رفتم.
آلما سر تکون داد و گفت:حرص نخور جيگر، توضيحي نخواستم.
فرشته ابرويي بالا انداخت و گفت:نه بابا!
صداي موزيک تولدت مبارک که بلند شد نگاه ها به سمت فرزانه که کيک و با شمع هاي کوچک رنگارنگ روي آن خودنمايي مي کرد رفت و بهزادي که عسل کوچک را که با اشتياق براي شمع هاي روشن دست و پا مي زد.بقيه يک صدا شروع کردند به خواندن شعر تولد...فرزانه کيک را روي ميز پايه کوتاه روبروي کاناپه گذاشت.بهزاد کنارش نشست و با گفتن:عسل فوت کن!
دخترک با دست و پا زدن هايش کمي زور زد و فقط آب دهانش بيرون ريخت.فرزانه با ذوق خنديد و به همراه بهزاد شمع ها را فوت کردند.صداي کف زدن مرتبي باعث شد عسل با شوق بخندد.فرشته فورا به اتاقش رفت پلاک طلاي کوچکي که خريده بود در جعبه ي ساده و صورتي رنگ را برداشت و به جمع پيوست.با صدايي عروسکي که درآورد عسل را در آ*غ*و*ش کشيد و ب*و*سيد و جعبه را به دست فرزانه داد.عسل را کمي دور خود چرخاند و به دست بهزاد داد.بهزاد با صداي بلندي گفت:پاشين قر بدين برا دخترم.
فرزانه خم شد عسل را ب*و*سيد و او را از ب*غ*ل بهزاد گرفت و به خاله اش داد.دست بهزاد را گرفت و گفت:بيا ما شروع کننده باشيم.
بهزاد با اشتياق لبخندي زد و با او به ميدان کوچک وسط هال رفت.بقيه هم به آنها پيوستند و آهنگ شاد هال همه را جنب و جوش انداخت.فرشته تکيه داده به ديوار به جمع نگاه مي کرد که بوي سيگار تندي اخم هايش را درهم کشيد.در خانواده اش کسي عادت سيگار کشيدن نداشت و اين بوي مزخرف هميشه آزارش مي داد.با اخم به سوي کسي که سيگار مي کشيد برگشت.با ديدن آرژين با اخم گفت:لطفا خاموش کنين، اينجا جاش نيست.
romangram.com | @romangram_com