#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_81


فرشته خانمانه سري تکان داد و بي توجه به نگاه زوم شده آرژيني که انگار چيز جديدي ديده گفت:خوشبختم.

شاپور گفت:بفرمايين داخل، زيادي مهمونمونو سرپا نگه داشتيم، بفرمايين.

عمه ها اطراف فردين را گرفتند که بهروز و بهزاد به سوي آرژين آمده اند که بهروز درحالي که دستش دورن جيب شلوارش بود گفت:سه ساله فردينو نديدن، يدونه پسر تنها برادرشونه!

آرژين لبخند زد و گفت:بله متوجه شدم.

آرژين نيز با دو پسري که چون باديگاردها در کنارش راه مي رفتند داخل خانه شد، فرشته فورا به آشپزخانه رفت تا شربتي که مادرش درست کرده بود در ليوان هاي پايه بلند کريستال بريزد و همراه کيک شکلاتي که همين يک ساعت پيش به همراه بهزاد به بيرون رفته و خريده بود را براي مهمانانشان بياورد.کارش که تمام شد چون دست تنها بود فرزانه را صدا کرد تا به کمکش بيايد.همين که فرزانه داخل شد مانند گربه ايي بدجنس گفت:خدايي هم فردين و هم اون پسره دوستش خوب تکيه ايي هستنا!

فرشته ضربه ايي به بازويش زد و گفت:تو هم که همه رو تيکه مي بيني، خوبه حال شوهر داريا!

-مگه چيه؟ آدم نمي تونه يه نظرم بده؟

*********************

فرشته آخرين بادکنک را روي ديوار نصب کرد و به سوي فاطمه و فرزانه برگشت و گفت:چطور شد؟

فرزانه سر تکان داد و فاطمه گفت:عالي شده،حالا بهتره بري لباساتو عوض کنه مهمونا زود ميان.

فرزانه چشمکي به فرشته زد و گفت:کيانم هست؟

فاطمه موزيانه لبخند زد و گفت:مرتضي گفت مياد که!

فرزانه به سوي فرشته رفت بازويش را گرفت و گفت:پس بايد حسابي تو دلبرو بشي.

فرشته چشم غره ايي به فاطمه رفت که او با لبخند بدجنسش شانه ايي بالا انداخت و خودش را با روبان قرمزي که در دستش بود سرگرم کرد.فرزانه، فرشته را به سوي اتاقش که براي اين جشن تولد حسابي بهم ريخته بود برد و گفت:بشين من درستت مي کنم.امشب رو بدرخش.

-پسرا کجا رفتن؟

-خودشونو درگير نکردن، رفتن بيرون بچرخن، شب ميان.

-دايي اينا کي ميرسن؟

-بيست سواليه؟ خوابيا، نديدي مامان اينا رفتن فرودگاه دنبالشون؟

فرشته سر تکان داد که فرزانه شانه را برداشت تا اول موهايش را درست کند....

چشم ريز کرده به دو جواني که اصلا برايش آشنا نبودند نگاه مي کرد که مرتضي کنارش نشست و گفت:چيه رفيق عين روباه شدي، کي رو زير نظر گرفتي؟

romangram.com | @romangram_com