#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_128
فرشته سر تکان داد و سبحان پا روي گاز فشرد و رفت.فرشته با خجالت از زير نگاه دانشجوياني که خيره خيره و با کنجکاوي نگاهش مي کردند گريخت و زود از پارکينگ بيرون آورد و بي خيال فاطمه که هنوز از سر جلسه امتحان بلند نشده بود به سمت خيابان رفت و براي پاتوقش تاکسي را دربست کرد.حوصله مسافر زدن راننده را نداشت.گرماي طاقت فرساي تابستان و شرجي چسپناک هوا حالش را بد کرده بود اما کنجکاو بود بداند که سبحان چه مي خواهد.کمي حال تهوع داشت و سرگيجه اما مرتب به خود تلقين مي کرد که حالش خوب است تا بتواند بر اين حس بد غلبه کند.به پاتوقش که رسيد، پول تاکسي را حساب کرد و پياده شد، ماشين سبحان را ديد، پوفي کشيد و به سويش رفت.آفتاب گرم اذيتش مي کرد و قدم هايش را شل!
به نزديک ماشين که رسيد به شيشه زد، سبحان شيشه را فورا پايين کشيد و گفت:بيا بالا!
-ممنونم بايد برم، بياين پايين حرفتونو بزنين بايد برم.
-بيرون گرمه بيا داخل، کولر روشنه، رنگتم پريده!
مخالفت بيشتر نکرد، داخل بهتر از بيروني بود که انگار بدنش را چسپناک کرده بود.در را باز کرد و روي صندلي جلو نشست و گفت:گوش ميدم.
سبحان لبخند کمرنگي زد و گفت:نمي دونستم اينقد عجولي!
حتي لبخند هم نزد فقط به بيرون خيره شد...
******************
با تخسي رو به همايون گفت:منو تو اين گرما آوردي اينجا چيکار؟
همايون نيش خندي زد و گفت:غروب خورشيد ببينيم حال کنيم.
کيان پر حرص گفت:مسخره!
بلند شد پشت شلوارش را تکاند و گفت:من ميرم، امشب خونه عموم مهموني بعد به جايي اينکه به کارام برسم دارم با تو وقت تلف مي کنم.
همايون چهره اش را جمع کرد و گفت:نسناس، دو دقيقه بمون مي خوام دخترو نشونت بدم، بد رقم تو نخشم، خدايي خوب تيکه اييه!
-خب؟!
-خب که خب!
کيان بي حوصله گفت:منظور؟
-بابا خوش قيافه شمارشو برام بگير همين!
با اخم نگاهي به سر تا پاي همايون انداخت و گفت:عرض ديگه؟
همايون نيش خندي زد و گفت:سلامتي!
-نفست از جاي گرم مياد بالا، من ميگم هزار تا کار دارم تو ميگي برو شماره بگير...رفيق امروزو بي خيال جون داداش.
romangram.com | @romangram_com