#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_127


نکيسا نفس راحتي کشيد که پرستار دوباره داخل شد.شکوفه نگاهي به نکيسا انداخت و گفت:اين چطور ممکنه وقتي سونو رفتين و گفتن بچه تون يکيه؟

نکيسا خوشحال تر از آن بود که توجهي به عجيب بودن اين موضوع کند.با لبخند پت و پهني گفت:مامان مهم ني به جاي يکي دو تا نوه دارين، و خدارو شکر همه سالم هستن.چي مهم تر از اين؟

باز در اتاق عمل باز شد و پرستار با کات نوزاد که بچه ها را در آن خوابانده بودند بيرون آمد هر سه دورش حلقه زدند.نکيسا با عشق به بچه هايش که زيبايي خود و مادرش را به ارث برده بودند نگاه کرد که پرستار گفت:بچه ها چون هفت ماهه به دنيا اومدن و به اون رشدي که بايد نرسيدن بايد چند روز تو بيمارستان باشن تا وقتي دکترشون مرخصشون کنن.

پرستار اين را گفت و بچه ها را با خود برد.شکوفه نيز به دنبال نوه هايش رفت.اين بار در اتاق عمل باز شد اول دکتر و به دنبالش بلانکاردي که آلما رويش بيهوش بود بيرون آمد.نکيسا به سويش پرواز کرد.با عشق صورت آلمايش را نوازش کرد تا وقتي که او را به اتاق خصوصي که هنگام امضا رضايت نامه درخواست داده بود بردند.

شب را مي توانست تنها باشد با عزيزترين موجود زندگيش!

آلما بيهوش بود و نکيسا بي قرار روي صندلي تخت خواب شويي که کنار تخت او بود نشست و خيره شد به او که اين 7 ماه را زحمت کشيده بود.دستش را در دست گرفت و ب*و*سه ايي گرم روي آن نشاند.و زير لب گفت:خدا چقد دوسم داشت که نذاشت تو رو از دست بدم...چقد مهربون بود که به من احمق حالي کرد که نبايد بزارم ملکه ام از زندگيم بره.

.....چشم باز کرد.نور اتاق چشمانش را اذيت کرد.اما چيزي که بي تابش کرد سوزش دردي بود که در پوست شکمش احساس مي کرد.اما عجيب تر از آن حس سبکي که در شکمش داشت باعث شد دستش را بلند کند و روي شکمش بکشد، چيزي نبود؛ وحشت کرد به سرعت سرش را چرخاند که نکيسا را روي همان صندلي که تخت خوابش کرده بود در خواب ديد.بي اختيار لبخندي زد و دستش را بلند کرد و روي شانه ي نکيسا گذاشت، نکيسا تکاني خود و چشم باز کرد.با ديدن آلماي بيدار به سرعت روي تخت نشست و گفت:خوبي؟

آلما فقط پرسيد:بچه ام؟

نکيسا با ذوق لبخند زد و گفت:نگو بچه بگو بچه ها، دوقلوان!

گذاشت حيرت را در چهره همسرش ببيند، آلما حيرت زده، ابروهايش بالا رفت و چشمان سياه رنگش درشت شد و گفت:بچه ها؟! دوقلو؟! چطور ممکنه؟ سونو که رفتيم...

ميان حرفش پريد و گفت:يه پسر و يه دخترن، دوقلو دوس داشتي يادته؟

آلما بدون آنکه متوجه شود در بيمارستان است جيغ نسبتا بلندي کشيد و گفت:دروغ ميگي؟ دوقلو؟!

نکيسا خنديد و گفت:خيلي خوشگلن، اما خيلي کوچولوان.

آلما لبخند زد و گفت:مي خوام ببينمشون....

****************

جدي گفت:بايد باهم حرف بزنيم.

فرشته متعجب به اين جوانک استاد شده ي پرو نگاه کرد و با اخمي که روي صورتش نشانده بود گفت:چه حرفي؟

-سوار شو بهت ميگم.

فرشته لب گزيد و نگاهي به اطرافش انداخت و گفت:اينجا؟ لطفا برين من ميام.

سبحان بي معطلي گفت:کنار دريا همون جاي قبلي مي بينمت.

romangram.com | @romangram_com