#هم_قفس_پارت_96
_حالا اگه ایرادی نداره بیا بریم سمت ماشین،در ماشین بازه،ممکنه بدزدنش.
یکهو ایستاد و نگاهم کرد،خیلی درمانده گفت:
_ماشین؟
_آره،آروم میریم سمت ماشین،پدرجون منتظرته،می خواین با هم برین شمال،تعطیلات تابستون شروع شده،یادت میاد؟
_راست می گی،می خوایم بریم شمال،کنار دریا،من عاشق دریام،کنار ساحل،موج های آب.
_می دونم،می دونم.
به سمت ماشین هدایتش کردم.دیگه نباید فرصت رو از دست می دادمباید سریع ستاره رو میر سوندم به مطب یه روانپزشک یا روانشناس.کاملا مشخص بود که کنترل اعصابش رو نداره.حرف هایی که چند لحظه قبل زده بود یادش نمی اومد،حتی یادش رفته بود که به پیشنهاد خودش بیرون رفته اومدیم.با سرعت رانندگی می کردم که حمله عصبی بهش دست نده،اصلا باهاش حرف نمی زدم.شاید کوچکترین حرفی از طرف من باعث می شد که دوباره عصبی بشه.به یک ساختمون پزشکان رسیدیم،حالا چه جوری می بردمش بالا؟
_ستاره من وقت دکتر دارم با من میای؟
romangram.com | @romangram_com