#هم_قفس_پارت_95
_من؟نه...یعنی چرا...نمی دونم.
_تو چه بلایی سر خودت آوردی ستاره؟با خودت چی کار کردی؟تو حتی نمی تونی یه جمله رو درست بگی،مگه تو هنوز....تو بهروز رو دوست داری؟هنوز دوستش داری ؟
با حالتی خشن و با صدایی شبیه فریاد گفت:
_نه،احمق دیوونه،معلومه که نه،اون با احساس من بازی کرد،از همه تون متنفرم،همه تون مثل هم هستید...
یک بند داد می کشید،ماشین رو نگه داشتم و برگشتم طرفش تا آرومش کنم ولی اون همون طوری ادامه داد.
_اصلا تو به چه جراتی منو سوار ماشینت کردی کثافت؟چی از جونم می خوای؟داری منو کجا می بری؟...
هر کاری کردم آروم نشد با چشم هایی که از حدقه در اومده بود و وحشت ازتوش کاملا هویدا بودنگاهم می کرد.یکهو از ماشین پیاده شد و دوید.رفتم دنبالش،با اون وضع آشفته ای که داشت نمی تونستم توی خیابون ولش کنم وقتی بهش رسیدم نگهش داشتم و گفتم:
_خیلی خب ستاره،من که منظور بدی نداشتم،داری از چی فرار می کنی؟من که آسیبی به تو نمی زنم،خودتو کنترل کن،ستاره آروم و محجوبی که من می شناسم نباید به این سادگی ار کوره در بره،دوست داری بریم پیش پدرجون؟
ستاره یه کمی از سرعت قدم هاش کم کرد.گفتم:
romangram.com | @romangram_com