#هم_قفس_پارت_83
مثل برده ای که از صاحبش پیروی می کنه از ماشین پیاده شدودنبالم اومد.وقتی وارد تریا شدم برگشتم و دیدم نیست.سریع رفتم توی خیابون،دیدم همون طوری داره مستقیم می ره،دویدم دنبالش دستش رو گرفتم و با خودم آوردم توی تریا.هیچ عکس العملی نشون نمی داد.تمام صورتش عرق کرده بود.فکر کردم براش بستنی بگیرم بهتره،شاید فشارش پایین اومده بود.با تعجب به اطرافش نگاه می کرد.وقتی پیشخدمت بستنی رو جلوش گذاشت و رفت بهم خندید و شروع کرد به خوردن،هنوز دو،سه دقیقه نگذشته بود که دوباره چشم هاش پر ازاشک شد.به صندلی تکیه دادوبه نقطه نا معلومی خیره شد.اصلا نمی فهمیدم چه کار می کنه،ماتم برده بود،یه سیگار روشن کردم و منتظرموندم.چند لحظه بعد ستاره بدون توجه به من،مثل این که داره توی رویا سیر می کنه شروع کرد به حرف زدن.
_مامانم دختر یکی از ایلیاتی های کردستان بود.اون قدر خوشگل بود که از بچگی هزار تا خواستگار داشت.ولی نافش رو برای پسر عموش بریده بودن،وقتی شونزده سالش می شه پدرش تصمیم می گیره که بفرستش خونه شوهر یعنی پسر عموش.مادرم ازپسرعموش متنفر بوده،نمی خواسته حتی جنازه اش رو روی شونه های پسر عموش بذارن،حق داشت نه؟...مردها خیلی بی صفتن...مامان بیچاره ام چاره ای جز تسلیم نداشته،مخالفت توی این مورد اصلا معنی نمی داده،اون اطراف،یعنی همون جایی که مامانم زندگی می کرده یه پاسگاه بوده که بابام اونجا خدمت می کرده.خدمت سربازی،مامانم و بابام تو صحرا با هم آشنا می شن.یه روزی که مامانم برای چروندن گوسفندا رفته بود صحرا،بابام رو می بینه،از همون نگاه اول عاشق هم دیگه می شن،عاشق،ولی مگه عشق معنی داره؟به نظر تو عشق وعاشقی معنی داره؟
_آره، داره.
_نه دیوونه،معنی نداره،می فهمی؟بهت می گم نداره؟
_خیلی خب نداره،تو درست می گی.
_مامانم اول ازصحبت کردن با بابام طفره می ره ولی بابام دست بردار نبوده،تو گوشش حرف های عاشقانه می زنه مثل بهروز که تو گوش من حرف از عشق ودلدادگی می زد....برای مامانم گل میاره،همه اش سر راهش سبز می شه تا این که مامانم بدجوری اسیر بابام می شه.اون قدر که طاقت نداشت یه روز بابام رونبینه.به بابام می گه اگه منو می خوای بلند شو بیا خواستگاری.ولی بابام از بزرگای ایل میترسه،می ترسه به محض اینکه قدم جلو بذاره و پدربزرگم از اوضاع باخبر بشه خونش رو بریزه.آخه توی ایل از این حرف ها نبوده،دخترو پسری که با هم رابطه داشته باشن حکمشون مرگه.دادگاه،همون ایله،قاضی همون ریش سفید ایل،جلاد هم بین خودشونه.هنوزم خیلی جاها این جوریه،با این که این داستان مال بیست و شیش،هفت سال پیشه.حرف،حرف بزرگ ایل بوده،یعنی پدر بزرگم.مادرم هیچ نقشی توی آینده اش نداشته.
بابام از مامانم می خواد که با هم فرار کنن و بیان تهران.مامانم قبول نمی کنه،نمی خواسته از مردمش جدا بشه،اگه فرار می کرده دیر یا زود پیداش می کردن و می کشتنش،هم خودشو،هم عشقشو،یعنی بابام رو.مامانم ناخواسته تن به ازدواجی می ده که پدرش براش خواسته بوده.بابام روزعروسی مادرم داشته ازغصه می مرده،فقط چند روزمونده بوده تا خدمتش تموم بشه.شب عروسی قبل از این که صیغه عقد جاری بشه مامانم فرار می کنه،نمی تونسته بابام رو فراموش کنه.جالبه نه؟..همه این کارها رو به خاطر عشق می کنه.عشقی که فرجامش....مامانم می ره سر قرار همیشگیش با بابام،می بینه که بابام نشسته و داره گریه می کنه.بابام وقتی می فهمه که مامانم فرار کرده زود می برتش شهر خونه یکی از اقوام دورش مامانم رو قایم می کنه و خودش برمی گرده پادگان،هنوز چندروز ازخدمتش مونده بوده،درضمن ایلیاتی ها اگه می فهمیدن که اونا با هم غیب شدن حتما متوجه می شدن که کاسه ای زیر نیم کاسه اس.بابام وقتی آب ها ازآسیاب می افته برمی گرده پیش مامانم و همونجا عقد می کنن.
_ولی مادرت فقط شونزده سالش بوده ،اجازه پدر؟!
_چه می دونم،شاید به عاقد پول دادن؟!درهرصورت عقد می کنن ومیان تهران.بابام با پدرش زندگی می کرده.مادرجون و پدرجونم فقط بابام وداشتن.یعنی دیگه بچه دارنشدن مادرجونم چند روزبعدازبه دنیا اومدن بابام می میره و پدرجونم اونو بزرگ می کنه.وقتی بابام مامانم رومیاره تهران،پدر جونم ازهمه جا بی خبر با آغوش باز ازعروسش استقبال می کنه.تقریبا یک سال بعد مادرم منو حامله می شه.بابم توی بازار کارمی کرده و پدرجون هم یه زمانی دبیر بوده با حقوق بازنشستگی زندگی رو می چرخوندن تا این که یه روز بابام سر کار بوده پدربزرگم با چندتا ایلیاتی دیگه از راه می رسن و می افتن به جون پدرجونم و مامانم.پدربزرگم که داشته مامانم رو زیر مشت و لگد له می کرده یهو می فهمه که مامانم حامله اس.ولش می کنه،مامانم به دست و پای پدرش می افته و بهش می گه که ازدواج کرده و منتظر تولد بچه شه.از پدربزرگم می خواد که اونو ببخشه.پدربزرگ مامانم رو پرت می کنه یه گوشه و می گه دیگه حق نداری اسم منو بیاری،اگه پاتو بذاری توی ایل می کشیمت.فرض می کنم اصلا دختری مثل تو نداشتم.تو آبروی منو بردی و از این حرف ها.تازه اون روز بوده که پدرجونم جریان ازدواج مامان و بابام رو می فهمه.من نمی دونم آبروریزی یعنی چی؟...دختری که به خاطر عشق ازدواج کرده آبروریزی کرده؟...
romangram.com | @romangram_com