#هم_قفس_پارت_82
_راست می گه،از اینجا ببرش،نامزدش رو که دیدی چه آبروریزیه،یکهویی سرمی رسه ها!
_آره ممکنه سر برسه،می برمش.
شیرین با نگرانی گفت:
_می خوای یکی ازماها باهات بیایم؟
_نه شماها برید فعلا خداحافظ.
_خداحافظ.
وسایلم رو که مهرداد از توی کلاس برام آورده بود ازش گرفتم و سوارماشین شدم.بدون این که از ستاره سوالی بپرسم راه افتادم.مقصد ازاولش هم معلوم بود،تریا کلبه.ستاره اصلا آرامش نداشت ممکن بود سروصدا راه بندازه،توی تریا بهترمی تونستم آرومش کنم.خصوصا که اون وقت روز اونجا پرنده هم پر نمیزد.تقریبا یک ساعت بعد رسیدیم.توی راه یک کلمه هم حرف نزدیم.ستاره تکیه داده بودواز پنجره بیرون رو نگاه می کرد.آروم آروم اشک می ریخت.وقتی رسیدیم بهش گفتم:
_پیاده شو.
romangram.com | @romangram_com