#هم_قفس_پارت_76
پدرم دوباره آمپرش رفت بالا،سرخ شده بود،اون قدر که ترسیدم سکته کنه،رفتم و براش یه لیوان آب خنک آوردم،همون طوری جدی نشسته بود،با اخم،پک های عمیقی به پیپش می زد ودود رو با ولع می بلعید.
_پدر آب خنک بخورید.
لیوان رو از دستم گرفت و یه ضرب خورد.
_نظر تو چیه افشین؟
نظر من؟!اولین بار بود که پدر برای کاری با من مشورت می کرد.
_من نمی دونم پدر،هر چی شما تصمیم بگیرید.
_رویا کجاست؟
_پیش یکی از دوستاش،گفت دیر میاد.فکر کنم دیگه باید پیداش بشه.
romangram.com | @romangram_com