#هم_قفس_پارت_75
_کی؟ماری؟چهار،پنج ساله اس.
_سپیده از زندگیش راضیه؟با دختره مشکلی نداره؟یا با شوهرش؟
_نه پدر،اونا خیلی خوشحالن و از کنار هم بودن لذت می برن.
پدر سکوت کرد،رفت توی فکر،منم سکوتش رو نشکوندم،گذاشتم با خودش کنار بیاد،ولی هنوز قضیه ارژنگ مونده بود،که پدر باید می فهمید.بعداز چند لحظه سکوت گفتم:
_یه چیز دیگه هم هست که باید شما بدونید.
_درباره؟
_درباره ارژنگ؟
_خودم می دونم.یکی دو هفته پیش باهاش صحبت کردم،قول داد از اونجا بیاد بیرون.
_موضوع یه چیز دیگه اس پدر،ارژنگ دستگیر شده،اونایی که توی اون کلوپ کار میکردن قاچاقچی بودن،پای ارژنگ هم گیره،هیچ کدومشون اعتراف نکردن که ارژنگ هم دستشون نبوده،فعلا زندانه،یکی دو هفته دیگه دادگاه دارن،اگه دوستاش اعتراف نکنن براش خیلی بد می شه،ما فکرکردیم شاید شما اونجا آشنایی داشته باشید که بتونه یه وکیل خوب براش بگیره.
romangram.com | @romangram_com