#هم_قفس_پارت_182
_پدر من قصد ازدواج دارم،خواستم از شما اجازه بگیرم.
_پس بالاخره راضی شدی،رویا یه چیزایی بهم گفته بود،دختر خوبیه،خانواده خوبی هم داره،یک بار دیدمش،دختر فهمیده ای به نظر می رسه،من حرفی ندارم.
_شما دارید در مورد کی صحبتمی کنید؟
_لادن.
_لادن؟نه پدر،من نمی خوام با اون ازدواج کنم.
پدر پک عمیقی به پیپش زد و گفت:
_خب،ادامه بده.
_می دونید پدر،از همکلاسی های دانشگاهمه،اسمش ستاره اس،با پدربزرگش زندگی می کنه،پدر و مادرش سال ها قبل فوت کردن،دختر خوبیه،همه توی انشگاه به پاکی نجابت قبولش دارن.
romangram.com | @romangram_com