#هم_قفس_پارت_148
_نه،ولی سیگار خیلی زود خانوم ها رو از ریخت و قیافه می ندازه،کمتر بکشی بهتره.
_می خوای خاموش کنم؟
_میل خودته.
لادن سیگارش رو خاموش کرد.چند دقیقه در سکوت گذشت،نمی دونم لادن به چی فکر می کرد ولی من به ستاره فکر می کردم.به اون چند دقیقه ای که ستاره برام از دوست داشتن گفت.به روزهای قشنگی که در آینده انتظارمون رو می کشید.به فرزندانی که به منو ستاره تعلق داشت واز بطن یه زندگی سرشار از محبت و علاقه به وجود می اومد.کاش می تونستم اون شب پیش ستاره بمونم،پیش خودم گفتم یعنی الان ستاره داره به چی فکر می کنه؟حتما اون هم مثل من داره به آینده مون فکر می کنه،کاش می تونستیم اولین روز آغاز یک عشق دوطرفه رو با هم جشن بگیریم.از یادآوردی چهره معصوم و رویایی ستاره ناخودآگاه لبخند زدم.
_به چی فکر می کنی؟
_به آینده.
_مثل این که خیلی شیرین تصورش کردی!چون از فکر کردن بهش خندیدی.
اصلا حال و حوصله حرف زدن نداشتم.لادن نمی ذاشت حتی ده دقیقه توی افکار خودم باشم.کاملا مشخص بود که من بعد می خواست همه اش تو کار من باشه که کجا می رم؟کی میام؟با کی هستم و غیره.
romangram.com | @romangram_com