#هم_قفس_پارت_147

مهرداد چند لحظه ای دست از غذا خوردن کشید ولی خیلی زود به خودش مسلط شدوخیلی طبیعی شروع کرد به ادامه غذا خوردن.عمدا سکوت کرده بودم،مهرداد باید می تونست تحملش رو زیاد کنه،همیشه که نمی شد سپر بلا داشته باشه،باید به این حرف ها عادت می کرد،عکس العملی که در مقابل این حرف ها انجام می داد باعث شد که نقطه ضعفش رو همه بدونن.

_چرا جواب نمی دی؟خیلی بی حالی به خدا،مریم خانوم چی شد؟خوب توی دانشگاه ضایع ات کرد.

مریم یکی از بچه های دانشگاه بود که مهرداد بدجوری اسیرش شده بود.ولی رفتارهایی که مهرداد از خودش نشون دادوتوجه بی ملاحظه اش به مریم باعث شد همه بچه ها بفهمن که ازمریم خوشش اومده،آخرش هم مریم جلوی چندتا از بچه ها کلی مهرداد رو ضایع کرد،از اون روز دیگه همه مهرداد رو دست می نداختن و سوژه اش می کردن.

_زبونت رو موش خورده یا صلاح نمی دونی ازش استفاده کنی؟

با دلخوری گفتم:

_لادن بس کن دیگه،بذار شاممونو بخوریم،تو دست از اینکارات برنمی داری؟

لادن سکوت کرد ولی مهرداد بلند شدورفت.چیزی نگفتم و گذاشتم که بره،خیلی از حرف های لادن دلخور شده بود،کلی روی خودش کار کرده بود که نشست و این چند کلمه روگوش کرد.مهرداد که رفت به صندلیم تکیه دادمو یه سیگار روشن کردم.لادن هم یه سیگار از پاکت من برداشت و روشن کرد.

_نمی دونستم سیگار می کشی؟

_مگه اشکالی داره؟

romangram.com | @romangram_com