#هم_قفس_پارت_104
پرستار اینو گفت و رفت.ولی ستاره اون موقع گرسنه بود،نمی تونست تا یه ساعت دیگه صبر کنه.تصمیم گرفتم برم بیرون براش یه چیزی بگیرم.انتهای راهرو که رسیدم مهرداد و آقای حکمت رو دیدم که دارن میان سمت من.پدربزرگ ستاره خیلی مسن بود.شاید هفتادو هفت،هفتاد و هشت سالش بود.نمی دونم چرا وقتی دیدمش این فکر اومد توی ذهنم که چطور ستاره می گفت پدرجونم کار می کنه،اون خیلی فرسوده بود.
_سلام.
_سلام پسرم،ستاره کجاست؟چه بلایی سرش اومده؟
پیرمرد بیچاره دست و پاش رو گم کرده بود.جریان رو براش تعریف کردم و گفتم که ستاره چه وضعیتی داره.
_در هر صورت شما باید آروم باشید.اگه ستاره نارحتی شما رو ببینه حالش بدتر می شه.
_همون موقع که نامزدیش بهم خورد دو،سه روز رفت بیمارستان دکتر گفت که حتما به یه روانپزشک مراجعه کنه ولی ما پشت گوش انداختیم.
_اون موقع اقدام می کردین ممکن بود به اینجا نرسه.
_درسته،من فکر نمی کردم موضوع این قدر جدی باشه،تقصیر من بود.
romangram.com | @romangram_com