#هم_قفس_پارت_103

_اگه تو بخوای نمی ذارم تو رو این جوری ببینه،ولی اون هم صد در صد نگرانته،به نظر تو نباید بدونه توی چه وضعیتی هستی؟

چشم هاش پر اشک شد.

_چرا،باید بدونه،من از تنهایی می ترسم،نمی خوام تنها باشم،نمی خوام.

کنار تختش نشستم و گفتم:

_من تنهات نمی ذارم ستاره،همین جا پیشت می مونم.گریه نکن،می خوای برات غذا بگیرم،گشنه ات نیست؟

_چرا،خیلی گشنمه.

از در بیرن امدم تا برای ستاره غذا بگیرم.وقتی گریه اش گرفت عمدا حرف رو عوض کردم ترسیدم حالش بد بشه.

_خانوم پرستار،بیمار من غذا نخورده،از کجا می تونم براش غذا بگیرم؟

_یه ساعت دیگه وقت شامه منتظر بمونید.

romangram.com | @romangram_com