#هم_خونه_پارت_184
شهاب نگاهی به یلدا انداخت . جلو آمد و دست دور شانه ی او گذاشت و او را کنار کشید و توی چشمهای
او نگاه کرد و پرسید دوست داری بمونی بعد با کامبیز بری؟
.یلد باز دلش میخواست گریه کند. اصلا تحمل نگاه و صحبت او را از نزدیک نداشت. دلش هزاران تکه میشد
.ولی سعی کرد پاسخ دهد . گفت نه . شهاب من با فرناز اینا برم راحت ترم. تو رو خدا تو یک چیزی بگو
.من نمیتونم درخواستشون رو رد کنم
. شهاب با مهربانی به او لبخند زد و گفت هر چی تو دوست داری... من هم زود یام. اصلا نگران نباش
.فقط در رو از داخل قفل کن. من هم قول میدم تا یکی دو ساعت دیگه خونه باشم
.شهاب رو به پدر و مادر کامبیز کردو تشکر کنان از آنها خواست اجازه بدهند که یلدا با دوستانش برود
.کامبیز جلو آمد و گفت شهاب تو که اینجایی. یلدا تنها میمونه
.شهاب زیر لب ؼرید . مطمئن باش من از تو نگران ترم. لازم نیست به زحمت بیافتی
.یلدا وقتی به خانه رسید سرش مثل یک دیگ بزرگ سنگین شده بود. لباسهایش را عوض کرد و صورتش را کاملا شست
حرفهای تیموری و سکوت شهاب دلش را بد جوری خالی .چای دم کرد و نماز خواند . سر نماز کلی گریه کرد
.کرده بود. خسته تر از آن بود که بیدار بماند. خوابش برد154
.صبح با صدای زنگ تلفن بیدار شد .ساعت 2بود. گوشی را برداشت. نرگس بود که گفت الو یلدا . سلام
.سلام خوبی
خواب بودی؟
.اما خوب کردی زنگ زدی . خیلی کار دارم . آره
.خیلی کارهات رو بذار کنار. امروز کار بزرگتری برات دارم
چیکار؟
میتونی بیای خونه مون؟
چی شده؟
هیچی . امروز بابا اینا میرن قم. تا شب هم نمیان. من هم گفتم شما بیایید خونه مون دستی به خونه بکشیم
.آخه فردا خانواده ی یونس اینا میان خونه مون
خبریه؟
.فکر کنم بله برونه
.یلدا جیػ کشید و گفت وای نرگس. تبریک...تبریک
.روز بیست و هشتم بهمن ماه بود . خوشحالی زاید الوصؾ یلدا و فرناز اشک به چشمان نرگس آورد
.نرگس عکس یونس را به آنها نشان داد
...همیشه شوهرت رو همینجوری تصور میکردم. انگار از خیلی قبل میشناسمش .یلدا پسندید و گفت آخی مثل خودته
.فرناز گفت آره. مبارکه
.نرگس گفت مرسی. و خندید
یلدا گفت نرگس چه احساسی نسبت بهش داری؟
نرگس سری تکان داد و با چشمهای خجالتزده اش که گویی میخندید گفت والله دقیقا نمیدونم . خب یک آدم
romangram.com | @romangram_com