#هم_خونه_پارت_183
.یلدا عصبی بودو ؼرؼر میکرد. مرتیکه چقدر پرروهه. میگه خواهر خونده ات
اونوقت دختر خودت که هیچ ربطی به شهاب .آخه لعنتی من که الان عقد کرده ام . تو به من میگی خواهر خونده
.نداره رو میکنی زنش
نرگس گفت اون میخواست زرنگی کنه شاید اگه تو هم یک دختر داشتی و موقعیت شهاب رو میدونستی
.همین کار رو میکردی
اگه دختر داشتم هیچوقت اینطوری بی ارزشش .یلدا گفت من متنفرم از اینکه خودم رو به کسی تحمیل کنم153
نمیکردم. من نمیدونم حالا چه گیری به شهاب داده؟
.فرناز گفت خب ما نمیدونیم تا قبل از اومدن تو شهاب با اونها چطور رابطه ای داشته. مطمئنا اینقدر سرد نبوده
.حتی الان هم جرات نمیکنه روی حرؾ تیموری حرؾ بزنه .یلدا فکری کرد و گفت آره راست میگی
.بچه ها من فکر نمیکنم هیچوقت شهاب بتونه حرفی بزنه یا خلاؾ چیزی که تیموری میخواد عمل کنه
.و با ناراحتی ادامه داد. خودم رو سر کار گذاشتم. آخرش هم تیموری و میترا ریشخندم میکنند
.نرگس گفت من هم موندم چرا شهاب هیچی نمیگه. حداقل از یک جایی شروع کنه
.فرناز گفت لابد شهاب هم بیمیل نیست
نرگس چشم ؼره ای رفت و اشاره ی نامحسوسی به یلدا کرد که ملاحظه ی یلدا را بکند و باعث رنجش
.بیشتر ش نشود
.فرناز ادامه داد البته خب تیموری هم سنی ازش گذشته . شهاب نمیخواد آب پاکی روی دستش بریزه
.نرگس گفت آره . شاید شهاب مجبوره اینطور دست به عصا راه بره
.یلدا گفت آره عزیزم آخرش هم دست به عصا دست به عصا سر سفره ی عقد با میترا میشینه
.فرناز گفت ؼلط میکنه . تا تو راضی نباشی که نمیتونه
.یلدا گفت من کی ام؟ من که تا یک ماه دیگه بیشتر مهمون خونه ی شهاب نیستم
فرناز گفت واقعا تو فکر میکنی حاج رضا تا آخر اسفند ماه طلاق تو رو میگیره؟
.خدایا فقط یک چیزی از ت میخوام .یلدا گفت شک نکن. در ثانی من آدمی نیستم که دیگه منتظر بمونم
اون هم اینه که به من ثابت کنی شهاب واقعا چی توی قلبشه و میخواد چیکار کنه. بخدا اگر ذره ای حس کنم
.به میترا تمایل داره میزنم زیر همه چیز وتمام. دیگه از این همه تحقیر و نگرانی خسته شدم
...مادر کامبیز و کتایون نزدیک میشدند
.یلدا یواش گفت وای باز اومدند. حوصله شون رو ندارم
بعد از شام هم مهمانی ادامه داشت اما ساسان دیگر آمده بود و یلدا و دوستانش آماده شدند و از عروس و
.داماد خداحافظی کردند. یلدا اصلا سمت شهاب و تیموری نرفت. خانواده ی کامبیز او را دوره کرده بودند
.کامبیز گفت یلدا خانم شما که مجبور نیستید الان برید . کسی خونه نیست. من خودم شما رو میبرم
...پدر و مادر کامبیز هم همین را خواستند و شهاب را صدا کردند
.شهاب گفت بله
پدر کامبیز گفت شهاب جان . یلدا خانم که توی خونه تنها هستند شما هم که مجبورید جور نامزد خودتون
.رو بکشید .پس اجازه بده یلدا جان رو آخر شب کامبیز برسونه
romangram.com | @romangram_com