#هم_خونه_پارت_171
اما اتوبوس رفت. نم نم باران کم کم شدت گرفت .خیابان خلوت و خیس بود. سه تا دختر و یک مرد توی ایستگاه
.مسافران منتظر همگی سوار شدند و یلدا تنها ماند .بودند. اتوبوس دیگری که مسیرش با مسیر یلدا یکی نبود آمد
.زیر سایبان ایستگاه ایستاد تا خیس تر نشود.باد سرد تنش را میلرزاند. در دل گفت خدا کنه اتوبوس بیاد
ده دقیقه گذشت. اما خبری نبود. یک اتومبیل با دو سرنشین رد شدند. و بعد از چند ثانیه دور زد و دوباره143
برگشت. به ایستگاه که رسیدند یکی از آندو بلند گفت سوار میشی؟
یلدا نگاه تحقیر آمیزی به آنها انداخت و دورتر ایستاد. اما پسر مزاحم منصرؾ نشد و همچنان با جملات
.چندش آور از یلدا میخواست که همراهیش کند
یلدا عصبانی و ترسان خیس از باران ناامید از به انتظار ماندن اتوبوس به خیابان آمد تا سواری بگیرد. اما اکثر اتومبیلها با
.سرعت عبور میکردند و فقط بیشتر او را خیس و گلی میکردند
.یلدا بسوی کیوسک تلفنی که نزدیک ایستگاه اتوبوس بود دوید و باعجله شماره ی شهاب را گرفت
.شهاب جواب داد الو
.الو سلام
یلدا کجایی؟
.اتوبوس هم نمیاد. میترسم ماشینهای دیگه رو سوار شم .شهاب توی ایستگاهم
آخه این موقع توی این بارون اونجا چیکار میکنی؟
.کلاس فوق العاده داشتم
آخه چرا قبلش بمن خبر ندادی؟
...یکی از سرنشینهای اتومبیل پیاده شد و بسوی یلدا آمد و بلند بلند شروع کرد به صحبت کردن
شهاب گفت صدای کیه؟ کسی اونجاست؟
.مزاحمه .شهای یه پسره است
.الان میام
.و بدون حرؾ دیگری قطع شد.یلدا میدانست که شهاب تمام سعی اش را برای به موقع رسیدن میکند
.برای همین دلش کمی گرم شد و آهسته آهسته به ایستگاه بازگشت
. پسری که هنوز داخل اتومبیل منتظر دوستش نشسته بود اعتراض کنان فریاد کشید و گفت امیر بیا
.خانم نازشون زیاده . منتظر الگانسن. بدو خسته شدیم
اما دوستش سمجتر از آن بود که یلدا را رها کند و با وقاحت به دوستش گفت تو برو من پیش خانم خوشگله
.میمونم تنها نباشن
یلدا بؽض کرد ه و هراسان شده بود. احساس میکرد دیگر نمیتواند منتظر ...باز دقایقی به انتظار گذشت
.آمدن شهاب بماند. برای همین به خیابان آمد و با خود گفت بارون بند اومدنی نیست
اتومبیل سفید رنگی جلوی پایش ترمز وحشتناکی کرد. چند جوان که سرو صدای ضبط شان خیابان را برداشته
.بود از او استقبال کردند. یلدا وحشتزده قدمی به عقب برداشت و پشیمان به ایستگاه برگشت
.پسرها با حالتهای ؼیر طبیعی داد میزدند و چیزهایی میگفتند
.یلدا که گریه اش گرفته بود پشت به آنها ایستاد . مؽازههای اطراؾ تعطیل کرده بودند و تاریکتر بنظر میرسید
romangram.com | @romangram_com