#هم_خونه_پارت_170

فرناز گفت ما رو سر کار گذاشتی؟
نه بخدا. نرگس باور نمیکنی؟
چرا خب بعد چی شد؟
.هیچی تا چشمم به شهاب افتاد زدم زیر گریه...گریه ی واقعی
فرناز در حالی که میخندید و خوشحال بود دوباره گفت خب . خودت رو انداختی توی بؽلش؟
.یلدا خنده اش گرفت و گفت چه جورم
.فرناز گفت دروغ نگو
.بخدا راست میگم. باید اونجا بودی و میدیدی. نمایش تا اون حد واقعی دیگه هیچ وقت اجرا نمیشه
خب شهاب چیکار کرد؟
هیچی یک کنی باهام حرؾ زد تا مثلا آرومم کنه. و بعد هم گفت حالا مثل بچه ی آدم بگیر بخواب و از این
.قرطی بازیها هم واسه ی من درنیار
.راستش رو بگو
.باور کن. تمومش عین حقیقت بود
.یلدا طوری این جمله را گفت که نرگس و فرناز باور کردند
.فرناز گفت پس بگو گند زدی به نقشه مون
نرگس گفت خب عزیز من تقصیر یلدا چیه؟ دیگه چیکار باید میکرد؟
فرناز گفت بابا این دیگه چه جور مردیه؟
...نرگس گفت تو نمیتونی بفهمی. اون به قول و قرارش خیلی اهمیت میده
یلدا با تاسؾ گفت آره کامبیز این رو به من گفته بود که شهاب شده پا رو دلش بذاره عهد و پیمانش رو بهم
نمیزنه. و با گفتن این جمله اشک به چشمش دوید و با بؽض ادامه داد ولی با اینحال دیشب بهترین شب
نزدیکتر از همیشه. مثل همه ی رویاهای شیرینم. راستش هنوزم فکر میکنم .زندگیم بود. اون پیش من بود
فقط یک رویا بوده. و رو به فرناز کرد وگفت فرناز جون مرسی .این آرزو بدجوری بدلم مونده بود که یکبار هم
شده از نزدیک اون رو حس کنم. لمس کنم. .. باورتون میشه؟ دیشب دلم میخواست همونطور که توی بؽلش بودم
.عمرم تموم میشد و یک نفس راحت میکشیدم
.فرناز او را بؽل کرد و گفت الهی بمیرم. نقشه های منم بدرد عمه ام میخوره
بعد با شیطنت به یلدا نگاهی کرد و گفت من رو بگو که تا صبح فکر کردم حالا چه اتفاقاتی افتاده؟
.نرگس و یلدا چشم ؼره کنان به او روانه کلاس شدند
.کلاس فوق العاده داشتند و باید تا شب توی کلاس میماندند. وقتی تعطیل شدند ساعت 2بود
.باران نم نمک میامد. ساسان در اتومبیل منتظر فرناز نشسته بود. آنشب خانه ی عمویشان میهمان بودن
.فرناز گفت بچه ها ساسان اومده. نرگس میتونی با ما بیایی . خونه ی عموم همون طرؾ شماست
.نرگس گفت نه یلدا تنها میشه. دیر وقته بهتره با هم باشیم
.یلدا گفت نه نرگسی برو. تو که راهت با اینا یکیه. چرا نمیری؟ من الان میدوم به این اتوبوسه میرسم. تو هم برو
.و در حالی که نرگس را بسوی اتومبیل ساسان هل میداد گفت زودباش....فرناز گفت یاالله نرگسی بجنب
.نرگس را علی رؼم میلش سوار اتومبیل ساسان کرد ند و یلدا هم دوان دوان به ایستگاه رسید

romangram.com | @romangram_com